مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

مهدی عظیمی میرآبادی

بسم الله الرحمن الرحیم(1)
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)
الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ (3)
مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (4)
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (5)
اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ (6)
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ (7)

طبقه بندی موضوعی

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

پس از آن که سینما توسط لومیرها به وجود آمد، و ارزش و قدرت آن بر صاحبان قدرت و سرمایه مشخص گردید، سردمداران امریکا اولین کسانی بودند که از سینما در جهت اهداف سیاسی خود بهره‎بردای کردند.

وقتی امریکا در سال 1898 برای نفوذ بیشتر در امریکای لاتین با اسپانیا وارد جنگ شد، سینماگران امریکا نیز پابه‎پای نیروهای جنگی وارد نبرد با اسپانیا شدند و فیلم ”نبرد سانتیاگو“ را ساختند که در آن ماکت‎های کوچکی از کشتی‎های جنگی را در آب وان حمام به آتش کشیدند. این فیلم مورد تشویق ”روزولت“ معاون وقت ریاست جمهوری امریکا قرار گرفت. این جنگ اگر چه بین امریکا و اسپانیا برقرار شده بود، اما کوبا محل درگیری خصمانه این دو کشور گردید و سینماگران برای آن که بتوانند این کشور را به سمت خود سوق‎ دهند، فیلم‎های زیادی ساختند تا تماشاگران کوبایی خود را به شور و اشتیاق میهن پرستانه وادارند و در این نیرد جانب امریکا را رعایت کنند. از سال 1915 شهر فیلم سازی ”هالیوود“ ر هشت مایلی شمال غربی شهر لوس آنجلس واقع در ایالت کالیفرنیا به عنوان مرکز صنایع فیلم سازی امریکا شخصیت رسمی به خود گرفت و مرکز بحث و جدل سیاسی شد. غالباً افراد مشهور سینمای هالیوود به طور فعال در سیاست حضور داشتند؛ و در دو جناح حزب دموکرات حذب جمهوری خواهان امریکا کار می‎کردند.

هالیوود همیشه در کنار سیاست امریکا قرار داشت. این مرکز پزرگ فیلم سازی در عصر طلایی خود، سینمای رؤیا آفرین نام گرفته بود و زندگی امریکایی را در ململ آرزوها و تمایلات انسان‎های ناکام نشان می‎داد و از دیدگاه سرمداران و سیاستگزاران امریکایی به تصویر می‎کشید. گاهی هم یک استودیوی فیلم سازی هالیوودی تمام کارکنانش را در اختیار ارتش قرار می‎داد.

مثلاً والت دیسنی هم شخصیت‎های نقاشی محرک خود را برای خدمت در فیلم‎های طنزگونه و کنایه‎دار تبلیغاتی جمع‎آوری کرده بود و هم کارکنان خود را به میدان جنگ می‎فرستاد.

در همان سال‎ها (1915) دیوید وارک گریفیث ماموریت یافت تا موجودیت امریکا را در فیلم‎هایش توجیه کند. همان موجودیتی که آکنده از حق کشی‎ها، تبعیضات نژادی و ظهور نژادپرستانه نهضت‎های کوکلوس کلان بود. بر همین اساس فیلم ”تولد یک ملت“ ساخته می شود. چنین فیلمی شاهکاری در عرصه سینمای جهان به شمار می‎رود و اصول تدوین را تکامل بیشتری می‎بخشد. گریفیث با ابداع ریتم و تمپو، و تدوین موازی در این فیلم قدرت و نقش عامل مونتاژ را متکامل‎تر می‎نماید.

پس از نخستین نمایش ”تولد یک ملت“ که ابتدا با نام ”فبیله نشین“ ارایه گردید، منقدان بی‎درنگ آن را یک فیلم نژاد پرستانه ارزیابی کردند. چرا که در این فیلم سیاه پوستان، موجوداتی شمرده می‎شدند که بالذاته بد بوده، آن‎ها استعدادی بروز نمی‎کند. بنابراین در زندگی هم به عنوان شهروند حقی نخواهند داشت. با توصیف گریفیث، آزاد گذاشتن سیاه پوستان باعث رهایی غریزه حیوانی در آن‎ها می‎شود، و در مقابل ‎آن‎ها گروه‎های سازمان یافته و تشکیلاتی کوکلوس کلان دارای ارزش خواهند بود!

فیلم‎های گریفیث که می‎دانست سینما سلاح قدرتمندی است که می تواند به بررسی عارضه‎های اجتماعی و تاریخی دنیا و امریکا بپردازد. تاثیرات فراوانی بر اذهان امریکاییان و مردم کشورهای دیگر بر جای گذاشت. آن چنان که بسیاری از کودکان پس از نخستین تماشای ”تولد یک ملت“ احساسات ضد سیاه پوستی از خود نشان دادند.

گریفیث سیاهان را به عنوان عمده‎ترین خطر در برابر ارزش‎های امریکایی معرفی نمود. او اعتراف می‎کند که قصدش از این تلاش بیش از همه آن بود که دیگران را وادار به دین کند، و در این فرآیند به تأثیر پیام خود در ذهن مخاطب دست یابد.

او که اینک به نژاد پرستی متهم شده است فیلم بزرگ ”تعصب“ را می سازد و در این فیلم مىخواهد تا خود را از این اتهام خلاص کند.

او در این فیلم چهار داستان از چهار قرن و کشور متفاوت را که به صورت موازی به هم دیگر پیوند خورده‎اند بیان مىکند. دوران معاصرش با جنایات، فقر، و کیفر اعدام آن دوران دورة قدرت بابلی‎ها با حملة لشکریان و خیانت‎های درون مرزهایش، که عیسی را به دار مجازات آویختند.

در سال 1916 فیلم تبلیغاتی دیگری در امریکا تحت عنوان ”تمدن“ توسط توماس اینس ساخته شد. این فیلم که صلح را تأیید مىکرد در سال‎های بعد به صورت ناطق هم پخش گردید.

در سال 1917 چارلی چاپلین وارد میدان می‎شود و فیلم‎های کوتاهی می‎سازد تا اوراق قرضه را برای امریکای در حال رکود اقتصادی تبلیغ نماید. در این فیلم‎ها شخصیت ولگرد چاپلین اوراق قرضه را برای امریکا را به صورت پتکی سنگین بر سر قیصر آلمان می کوبد. او هم چنین در سال 1918 فیلم ”دوش تفنگ“ را ساخت که در آن سرباز وطن پرست امریکای امپراطور آلمان را به اسارت می‎گیرد.

در همین سال گریفیث در انگلستان فیلم ”فلبهای دنیا“ را ساخت که در آن عملکرد ‎آلمان را طی جنگ با امریکا در جنگ جهانی اول به صورتی منفی و یک جانبه محکوم کرد.

در حدود سال 1919 پس از انقلاب اکتبر روسیه، رهبر انقلاب شوروی، سینما را به عنوان بزرگترین رسانه تبلیغاتی خوانده از عواملش خواست که آن را برای خود حفظ نمایند.

در حالی که گریفیث فیلم‎هایش را با ساختار تدوینی و بیانی داستانی مس ساخت، کارگردانان جوان روسی احساس کردند که می‎توانند کنترل بیشتری بر اجزای فیلم داشته باشند. آن‎ها به این نتیجه رسیدند که می‎توان از ساختارهای غیر داستانی نیز بهره گیرند. بر همین اساس سینما در کشور شوروی توانست زبان دیگری پیدا کند.

در سال 1919 در فرانسه فیلم ساز بزرگی چون ابل گانس بر ضد جنگ فیلم ساخت که عنوان ” من متهم می‎کنم“ را به خود گرفت.

1920 سالی است که در آن صنایع فیلم امریکا بر بازارهای جهانی مسلط می‎شود. سرمایه‎داران و دلالان بزرگ به موفقیت سینما کاملاً پی برده و از آن به عنوان اسلحه‎ای مؤثر در مهار بلشویسم استفاده کردند. هجوم سرمایه‎های صاحبان پول به سوی سینما باعث شد تا ستارهٍٍٍ‎سازی و تبلیغات پیرامون فیلم‎های پر فروش، پر زوق و برق کردن فیلم‎ها و فیلم سازی فرمولی و استفاده از خط تولید معروف باب شود، و دروغ بزرگی به وجود ‎آید مبنی بر آن که فیلم سازان قالب فرهنگی در فیلم‎های تولید شده وجود داشت.

در سال‎های دهه 1920 شخصیت هارولد لوید به وجود آید و برای مردم امریکا خوش‎ بینی جاویدان را به ارمغان آورد. او پشتکار و موفقیت را در اذهان مردم زنده کرد و چنان عمل می‎نمود که تماشاگران امریکایی افکار باطنی خود را در شخصیت عینکی هارولد لوید می‎دید.

در همین سال‎ها در امریکا شخصیتی پیدا شد به نام مک سنت او یکی از مهمترین مردان تاریخ سینمای امریکا محسوب می‎شود. وی در نوع فیلم‎های کمدی بیش از 1100 فیلم تهیه کرد و یا بر آنها نظارت داشت. او در این فیلم‎ها زندگی سرمایه‎داران با به باد مسخره می‎گرفت.

در ادامه همان سیاست ستاره‎سازی برای جلب پول بیشتر رودولف والنتینو در فیلمی تبلیغاتی که از جنگ دفاع می‎کرد به عنوان تیپی جدید معرفی شد. این فیلم در سال 1921 در امریکا توسط رکس اینگرام و با نام ”چهار سوار سرنوشت“ ساخته شد.

در سال 1322 هالیوود که پرزرق و برق ترین شهر سینمایی، با فساد موجودش پشتوانه‎ای بود برای انتخاب برخی از روسای جمهوری که یکی از آن‎ها علناً از کمپانی مترو گلدوین مایر (از استودیوهای بزرگ هالیوود) به خاطر پشتیبانی از مبارزات انتخابی‎اش تشکر کرد و عملاً چنین رابطه‎ای را افشا نمود.

در شوروی ژیگاورتف از طریق مونتاژ قوی قطعه فیلم‎های تازه و کهنه، 23 فیلم از واقعیت‎های زندگی در شوروی ساخت که مجموعاً عنوان ”سینما- حقیقت“ را به خود گرفت. این فیلم‎ها از سال 1922 تا 1925 ساخته شد. در همین سال‎ها بود که اولین مدارس فیلم در جهان در سراسر شوروی بنا گردید تا با ساخت فیلم‎های تبلیغاتی و تحریک‎کننده کوتاه، انقلاب شوروی را صادر کنند. چنین اقدامی برای سرمداران حکومت شوروی لازم بود تا مشروعیت لازم را برای خود به وجود آورند. ولنین موکداً سینما را از بین تمام هنرها برای این اقدام استخدام کرد.

در دهه 1920 لف کولشوف، و سودالود پودفکین و سرگئی میخائیلوویچ ایزنشین توجه دیگران را به خود جلب کردند. این موقعیت به لحاظ انقلابی بود که محافظه کاری را از علوم آکادمیک هم عقب زده بود. آنان که خبرگان زیبایی شناس در دوران خود بودند و امروز نیز اعتبار بزرگی در بین نظریه پردازان و متفکران سینما دارند، به عنوان پیشتاز در زمینه هنر مطرح شدند.

در سال 1924 فیلم داستانی ”اعتصاب“ ساخته شد که آغازی واقعی برای سینمای شوروی به شمار می‎آید. داستان این فیلم حکایت از ناآرامی‎هایی دارد که در یک کارخانه رد پیش از انقلاب اکتبر به وجود آمده است. و صاحبان کارخانه برای فرونشاندن این ناآرامی‎ها جاسوس‎هایی را را به استخدام در می‎آورند. به همین دلیل کارگری نومید به خودکشی دست می‎زند و این امر باعث به وجود آمدن اعتصاب می‎شود.

فیلم ”اعتصاب“ که از طرح‎هایی پوستر مانند و کاریکاتور گونه ساخته شده، جاسوسان پلیس را به صورت حیواناتی مثل میمون، سگ، روباه، و جغد در می‎آورد.

در نظر ایزنشتین فیلم می‎بایست بیننده را در تمامی سطوح فیلم شریک کند. و به همین خاطر بود که بسیاری از منتقدین او را متهم کرده‎اند که او به جای فیلم ساز، نظریه پرداز علم معانی بوده است. اما قدرت او در استفاده از زبان سینما باعث شده است تا کارهایش از مهمترین فیلم‎های تبلیغاتی به حساب آید. او مونتاژ را چنان درهم آمیخت که به لحاظ آن، به کار بردن عنوان مونتاژ تا حدودی تداعی‎گر انقلاب 1917 می‎گردد.

ایزنشتین و کارگردانان دیگر روسی خود را معلم و مبلغ سیاسی می‎پنداشتند و به همین خاطر از فیلم به عنوان وسیله‎ای برای آموزش تاریخ و تئوری جنبش سیاسی خود به توده‎های استفاده می‎کردند. آرمان نظام انقلابی شوروی به گونه‎ای سیاسی، انقلابی و علمی عنوان شده بود این کارگردانان می‎خواستند هنر خود و زیبایی شناسی خود را در همین رابطه به کار ببرید. آنان افکار دشوار اجتماعی رژیم شوروی را به مردم عرضه کردند و به تبلیغ اهداف سیاسی حکومت جدید پرداختند. در یک چنین برهه‎ای با توجه به وجود اشخاصی مثل ایزنشتین عامل تدوین از بین عوامل دیگر سینما به شکوفایی رسید و ابداعات قابل توجهی در این زمینه به وجود آمد.

در سال 1925 پودفکین و ایزنشتین ماموریت یافتند تا هر کدام، فیلمی درباره انقلاب ناتمام 1905 روسیه تزاری بسازند. ایزنشتین فیلم ”رزمناو پوتمکین“ را ساخت و پودفکین فیلم ”مادر“ را.

در ”رزمناو پودتمکین“ تئوری مونتاژ تصادمی (دیالکتیک) مطرح شد. اکثر منتقدان این فیلم را نسبت به فیلم بعدی ایزنشتین (”اکتبر“) مغرورتر، سرکش‎تر و مؤثر خوانده‎اند و آن را بر آثار موزیکال یا مهیج امریکا ترجیح می‎دهند. در این دو فیلم چره حکومت ترازی صورتی ترسناک، اغراق آمیز، و بی‎رحمانه دارد. موفق‎ترین سکانس آن، کشتار روی پلکان اودسا است که به عنوان نمادی از انقلاب 1905، ”کاری چشمگیر“ و ”مهارتی در تدوین“ شمرده می‎شود. این سکانس که در آن قزاقان از پله‎ها پایین می‎آیند و جمعیت در حال فرار را به گلوله می‎بندند، یکی از نام‎آورترین صحنه‎های برگزیده تاریخ سینما است و به کمک مونتاٍژ (تدوین) به این مقام رسیده است.

بدون هیچ تردیدی نیروی تأثیرگذار این فیلم به خاطر آن است که در فرمی متناسب با انقلاب ساخت شده است که این فرم باعث شد تا این فیلم در خارج از شوروی سرنوشتی متغیر بیابد و برای تمامی سازمان‎های سانسور که با این فیلم مرتبط شده بود مساله آفرین شود.

در همین سال (1925) بیست و یکمین بخش از مجموعة ”سینما- حقیقت“ توسط ورتف ساخته شد. او سعی کرد تا خواسته‎ها و سفارشات لنین را در مورد نقش و کاربرد سینما در جامعه سوسیالیستی شوروی اجرا نماید. هم چنین بیست و دوم ”سینما- حقیقت“ با نام ”لنین در قلب دهقانان زندگی می‎کند“ ساخت. این فیلم تجمع دهقانان شوروی را در این اولین سالگرد درگذشت سخنران بزرگ، در مسکو به تصویر می‎کشید و توانست بهبود چشمگیر وضعیت دهقانان زن را (که نتیجه‎ای از اقدامات لنین بود) نمایش دهد.

در سال 1926 فیلم ”مادر“ هم چون ”رزمناو پوتمکین“ براساس رویدادهای انقلاب 1905 توسط پودفکین ساخته شد. این فیلم ماجرای کارگری را به تصویر می‎کشد که در زمان حکومت تزاری به وقوع پیوسته بود. این فیلم برخلاف ”رزمناو پوتمکین“ بر فرد تاکید می‎کند و آن را به اجتماع متصل می‎نماید.

در همین سال ورتف هم فیلم ‎های مستند ”به پیش شوروی“ و ”یک ششم جهان“ را ساخت که در آنها جنگ داخلی و گرسنگی زمان تزار را با شور و سازندگی و تکنولوژی بوجود آمده در حکومت جدید مقایسه می‎کند.

بار دیگر دوفیلم ساز قدرتمند شوروی، ایزنشتین و پودفکین مامور شدند تا در سال 1927 فیلمهایی در بزرگداشت انقلاب اکتبر بسازند. ایزنشتین که در حال ساختن فیلم ”قدیم و جدید“ بود موقتاً آنرا کنار گذاشت و ساخت فیلم عظیم ”اکتبر“ را آغاز نمود. این فیلم در غرب ”ده روزی که دنیا را تکان داد“ نام گرفت. پودفکین هم ”سرانجام سن پترزبورگ“ را در مورد درماندگی و زندگی فلاک بار و حقارت‎آمیز کارگران روسی در پیش از انقلاب اکتبر ساخت. در این فیلم جایگزینی معیارهای انسانی و بدون هیچ ستمگری را بجای فقر و نابسامانی‎ها تصویر می‎کند.

”اکتبر“ دوران حکومت هشت ماهه کرنسکی رییس دولت موقت روسیه در زمان انقلاب را وصف کرده و تفاوت‎های موجود میان ادعاهای دولت و عملکرد آن را بیان می‎کند. ایزنشتین در این فیلم بیشتر به زمینه‎های ایدئولوژیک و سیاست موجود پرداخت تا این که گزارشی از یک به تاریخی ارایه نماید. او رویدادها را به صورتی ذهنی تفسیر کرد و کوشید روش مونتاژ خود را که فیلم ”رزمناو پوتمکین“ به وجود آورده بود، ظریف‎تر و کارآمدتر سازد. او در این فیلم مونتاژ دیالکتیکی را (که برگرفته از تئوری‎های مکتب مارکسیسم بود) به عنوان نمادی از تقابل اندیشه‎ها و مفاهیم موجود در نماها به کار گرفت و به طور قطع ”اکتبر“ را در زمره بهترین و فوق‎العاده‎ترین شاهکارهای سینما قرار داد.

در همین سال که بزرگداشت انقلاب اکتبر بود استرشوب مستندساز برجسته شوروی هم چون ایزنشتین و ورتف با اهمیت دادن به فیلم‎های خبری و مونتاژ رد زمینه مقاصد سیاسی  و ایدئولوژیک، فیلم‎های مستندتلفیقی را با فیلم ”بزرگداشت انقلاب“ به وجود آورد. او همچنین در همین زمینه فیلم‎های مستند دیگری نیز ساخت.

فیلم‎هایی که توسط فیلم سازان بزرگ روسی به وجود آمد توانست نقطه عطفی در تاریخ سینما به وجود آورد. چندان که فیلم‎های پودفکین را هم چون ”آواز“ و فیلم‎های ایزنشتین را مانند ”فریاد“ خوانده‎اند. چرا که قادر بوده‎اند تا با زبان خود، اصول و تئوری‎های مکتب حاکم بر شوروی را بر جهانیان بنمایانند.

با نمایش ”خواننده جاز“ در سال 1927 در آمریکا فیلم‎های ناطق به میدان آمد. بنابراین روش‎های سینمایی صامت مبنی بر کنایه‎های غیرمستقیم تصویری تقریباً کنار گذاشته شد و از سوی دیگر وظیفه پر کردن جای خالی صدا دیگر بر عهد تصویر نبود. چنین امکانی باعث شد تا ظرف دو سال تعداد تماشاگران سینما حدوداً دو برابر شود. روشن است که موقعیت بهتری برای سرمایه‎گذاران و سیاستمداران به وجود آمد و آن‎ها توانستند با این وسیله تفکرات خود را راحت‎تر به بینندگان ارایه و القا نمایند.

در سال 1928 در شوروی فیلم ”توفان بر فراز آسیا“ توسط پودفکین آماده نمایش شد این فیلم خیزش غیر قابل مقاومت انقلاب را به تصویر می‎کشد که در آن مغول ساده‎ای از خواب غفلت بیدار شد و به جمع انقلابیون می‎پیوندد و بعدها رهبری مردم خود را علیه امپریالیسم به عهده می‎گیرد.

الکساندر داوژنکو که به عنوان دیپلمات شوروی در سفارت ورشو و برلین کار می‎کرد وارد سینما شده و در سال 1929 فیلم”زرادخانه“ را ساخت. او در این فیلم که کاملاً سیاسی است شخصاً به عنوان سخنگوی طبقه کارگر، روحیه ملی گرایی طبقه بورژوای اوکراین را تصویر کرد.

در همان سال ایزنشتین که اعتباری بسیار بالا در میان فیلم سازان دنیا یافته بود، به همراه عده‎ای دیگر به هالیوود عزیمت کرد. اما هم چنان که باید انتظار می‎رفت فیلم نامه‎ای را که به نام ”تراژدی امریکایی“ نوشته بود به علت این که حمله شدیدی به جامعه امریکا را در خود داشت از طرف سیاستگزاران امریکایی رد شد.

ساخت فیلم در هالیوود در دهه 30 چنان بود که مثلاً مقرر می‎شد تا تاریخ معینی تعداد مشخصی فیلم توسط هریک از استودیوها ساخته و به نمایش  درآید. حدود 95% از فیلم‎های تهیه شده در امریکا توسط هشت کمپانی بزرگ تحت کنترل گروه‎های مالی ”مورگان“ و ”راکفلر“ قرار گرفتند که اقتصد امریکا را می‎چرخاندند. هالیوود طی جنگ جهانی دوم هزاران فیلم آموزشیو تبلیغاتی ساخت در این ضمن اسطوره‎هایی را به وجود آورد و در کنار آن نژادها و مردم دیگر دنیا را تحقیر نمود.

در سینمای امریکا، نیازها و ضرورت‎های زمان را در نظر می‎گرفت و به خدمت نظام حاکم در می‎آورد و خط مشی‎های سیاسی، اقتصادی و جنگی را همگاه می‎کرد.به همین لحاظ سینما در دوران دهه 1930 هم چون مظهری از نوید و امید برای ورشکستگان و نومیدان امریکایی شده بود.

در سال 1930 فیلم ”در جبهه غرب خبری نیست“ با ارایه یک منظر دوست داشتنی از سربازان آلمانی و شرحی از وحشت جنگ توسط اوئیس مایلستون در امریکا ساخته شد. این فیلم که براساس رمان آلمانی به وجود آمده بود توسط منتقدان عنوان یکی از بهترین بیانیه‎های ضد جنگ را به دست آورد. در همین سال بود که گئورگ ویلهلم پابست در آلمان ”جبهه غرب“ 1918“ را که شدیداً ضد جنگی بود و زندگی سربازان آلمانی را نشان می‎داد ساخت.

سینمای قدرتمند شوروی نیز هنوز زنده بود ورتف ”اشتیاق“ را با مونتاژهایی در زمینه صدا بوجود آورد. این فیلم در مورد کارگردان معدن کار است که تلاشی وافر می‎کنند تا برنامه پنج ساله عمرانی شوروی به پیش برود. هم چنین در همین سال الکساندر داوژنکو بزرگترین فیلم خود را با نام ”زمین“ در ارتباط با مرگ، قتل، و ماجرای دیگر در مزارع اشتراکی ساخت که مونتاژش آن را یادماندنی کرده است.

این فیلم که به طور قطع شاهکاری است از داوژنکو، هم در فرم و هم در محتوا گسترش انقلاب سوسیالیستی را تصویر می‎کند. از سویی نیز پرداختی تغزلی است از مبارزه کشاورزان اوکراینی برای رسیدن به اتحاد. او در این فیلم مشی اشتراکی کردن را با ملایمت همراه می‎کند، آن چنان که گویی رژیم استالین کاملاً مورد تأیید اوست.

در سال 1933 موسولینی قدرت سینما را در زمینه تبلیغات سیاسی شناخت و بر همین اساس پسرش را به ریاست سینمای ایتالیا برگزید. او در این سال چینه چیتا را به عنوان مجتمع وسیع استودیویی رد حوالی شهر رم ساخت تا فیلم‎های ایتالیایی را بیشتر تولید کند. هم چنین او به ارزش جشنواره در تبلیغات سیاسی پی برد و وزیر دارایی ایتالیا را رییس آن نمود.

از 1927 تا 1933 سال‎های مهمی است که در تاریخ سینما از ارزش بسیاری برخوردار است. در خلال این سال‎ها سینما از صامت به ناطق و از سیاه و سفید به رنگی تبدیل گردید و قطعاً وجود این دو توانست در تاثیرگذاری بیشتر پیام مؤثر واقع شود.

آدولف هیتلر در آلمان به قدرت رسد و توسط جوزف گوبلز وزیر اطلاعات و تبلیغات عمومی توانست در سال 1933 بر تمامی مسایل تبلیغی و ارشادی تسلط یابد. رد خلال همین سال‎ها بود که تعداد زیادی از اندیشمندان و روشنفکران متعهد و ضد نازیسم از آلمان اخراج شدند و صنعت فیلم آلمان هم کاملاً تحت کنترل نازی‎ها قرار گرفت.

گوبلز دفتر فیلم رایش سوم را به راه انداخت و سرمایه‎گذاری بر فیلم ‎های دولتی و خصوصی را تحت کنترل درآورد و وظیفه داشت تا کلیه فیلم سازان را اجباراً به عضویت حزب یا سازمان‎های وابسته درآورد.

نسبتاً تعدادی کمی از فیلم‏هایی که توسط گوبلز کنترل می‎شد آشکارا تبلیغاتی بودند و یا با محتوای سیاسی صریح ساخته شدند. این نسبت از بین تعداد 1097 فیلم سینمایی ساخته شده در بین سال‎های 1933 تا 1945 حدود یک ششم از کل فیلم‎ها را به خود اختصاص می‏داد.

گوبلز کهخ تحت تأثیر فیلم ”رزمناو پوتمکین“ قرار گرفته بود از فیلم سازان آلمان خواست تا مانند آن فیلم بسازند. هم چنین فرمان داد تا آموزش سینما به مدارس و سازمان‎های جوانان نیز وارد شده تا آگاهی جوانان آلمان از سینما بیشتر حرکت کرد و بر علیه روسیه و نیروهای متفقین و یهودیان به ساختن فیلم‎های تبلیغاتی پرداخته شد.

ارتباط سینمای آلمان با سینمای شوروی چنان بود که فیلم ”شهر ما آمدن“ را پاسخی مستقیم به فیلم ”رزمناو پوتمکین“ بر شرده اما از سوی دیگر فیلم ”زنده باد ویلا“ از فیلم ”اکتبر“ تاثیر پذیرفت.

به اعتقاد گوبلز سرگرمی نیز می‎تواند ارزشی سیاسی داشته باشد. او می‎خواست فیلم‎های سینمایی به صورتی پس زمینه عمل نماید، چرا که معتقد بود بیننده به محض آگاهی از وجود تبلیغات مقاومت می‎کند. به همین دلیل هم چنان که گفته شد رایش سوم آشکارا سیاسی نبودند اما بدون استثناء همگی گرایش‎های نیرومند ”ناسیونال سوسیالیستی“ داشتند. به اعتقاد گوبلز تبلیغات، کاری به حقیقت نداشته و حقیقت وقتی ارزشمند است که به کمک پیروزی بشتابد. این خصوصیت در فیلم‎هایی که برای استفاده در خارج از مرزهای آلمان هم ساخته شد در نظر گرفته می‎شد. در این فیلم‎ها اولاً کشورهای مورد حمل را می‎ترساندند، ثانیاً سعی در بهتر کردن وجهه بین‎المللی نازی‎ها داشتند.

در سال 1933 فیلم کوتاهی توسط لنی ریفنشتال درباره اجتماع حزبی سال 1933 نازیسم ساخته شد. این فیلم زمینه ساز فیلم دیگری گردید که در سال 1935 توسط همین فیلم ساز در آلمان به تصویر کشیده شد.

”سه سرود برای لنین“ در سال 1934 تکنیک درخشان ورتف در تجسم بخشیدن به عواطف عمیق و ژرف انسانی را به تصویر کشید. این فیلم که در بزرگداشت مرگ لنین ساخته شده بود پیشرفت‎های شوروی را به وی نسبت داده، حتی زنان مسلمان را نشان می‎داد که توسط لنین از بند اسارت رهانیده شد بودند.

در همین سال یک رپرتاژ آگهی کلاسیک در زمینه حمایت مالی بازرگانان توسط بازیلرایت تحت نظارت گروه گریوسون در انگلستان و به سفارش هیأت تبلیغاتی جای سیلان تهیه شد. این فیلم که ”سرود سیلان“ نام داشت جاذبه‎های سیلان و یکی از صادرات مهم‎اش (که چای بود) را به تصویر می‎کشید. در این فیلم، موضوع با ظرافت خاصی تحت عنوان شناخت بازرگانی و تجارت سیلان پنهان شده، زمینه‎های تغییر یک فرهنگ را در سیلان به وجود می‎آورد. همین کارگردان در سال 1936 فیلم ”پست شبانه“ را کارگردانی کرد که به سرمایه پست انگلستان ساخته شد.

در دوره رایش سوم فیلم‎هایی ساخته شد که به عنوان فیلم‎های باارزش تاریخ سینما محسوب می‎شود. بهترین آن‎ها فیلم‎های تبلیغاتی ساخته لنی ریفنشتال بود. این فیلم‎ها عبارت بودند از ”پیروزی اراده“ (1936) و ”المپیاد“ (1938).

ریفنشتال دو نوع پیروزی را در فیلم‎ ”پیروزی اراده“ به تصویر کشید: پیروزی آلمان نیرومند و پیروزی رهبری آن. او این مضمون‎ها را در لفافه‎ای از گزارشگری مستند مطرح کرد. این فیلم (که بیشتر اثر حسی دارد تا منطقی)، با بودجه سرسام‎آوری که توسط مؤسسه U.F.A در اختیار او گذاشته شده بود تصویری فراموش نشدنی از رویدادهای شادی بخش و نشاط‎آور زندگی آلمان نازی به وجود آورد. وقتی گوبلز این فیلم را حاصل بینش سینمایی بزرگ پیشوا خواند، مشخص است که چقدر در راستای اهداف آنها مؤثر بوده است؛ البته هیچ فیلمی نیز به اندازه این اثر مورد انتقاد مخالفانش قرار نگرفت.

صحنه‎هایی از فیلم مذکور در جهت خنثی کردن افکار نازیسم توسط فیلم سازان کشورهای دیگر که در مقابله با اندیشه‎های هیتلر فعالیت می‎کردند به چشم می‎خورد. به طور مثال می‎‏توان از مجموعه ”چرا می‎جنگیم“ اثر فرانک کاپرا در سال‎های 1924 تا 1945 یاد کرد. آن چه در ”پیروزی اراده“ مهم است القاء پیام‎های فیلم از راه تصویر، موسیقی و مونتاژ کارای ریفنشتال می‎باشد.

در سال 1938 ریفنشتال فیلم بعدی‎اش را با نام ”المپیاد“ که از بازی‎های المپیک سال 1936 ساخته شده بود به نمایش در آورد. در این فیلم که تمرکز فیلم ساز در مسایل سیاسی نبود، لیاقت جوانان آلمانی در رقابت برای اثبات برتری نژادی آنان به رخ کشیده شد. ”المپیاد“ که دستاوردهای آلمان جدید را در متنی بین‎المللی مطرح می‎کرد احترامی به سزا برای حکومت ناسیونال سوسیالیسم به وجود آورد. ورزشکاران جوایز خود را با حضور پیشوا دریافت کردند و انگار این تلاش‎ها هم‎چون آیین‎ها و مناسک قربانی کردن به یمن وجود هیتلر بود.

جشنواره‎ای که توسط موسولینی به وجود آمده بود جایزه اصلی خود را با نام ”جام موسولینی“ به فیلم آلمانی ”المپیاد“ داد. وقتی بدانیم که این جشنواره جوایز خود را فقط به فیلم‎های داستانی اعطا می‎کرده و اینک یک اثر مستند این جایزه را برده است از اعتبار فیلم مطلع می‎شویم.

ایزنشتین در سال 1938 فیلم ”الکساندر نوسکی“ را پیرامون یک شاهزاده روسی که ملتش را به سوی پیروزی بر متجاوزان هدایت و رهبری ساخت. این فیلم که در آن داستان اهمیت بیشتری دارد به گونه‎ای آرام به تبلیغات خود می‎پردازد. در همین سال در فرانسه فیلمی ضد جنگی توسط مارسل کارنه با نام ”بندر مه آلود“ ساخته شد که سخنگوی دولت وقت، شکست فرانسه را در جنگ به خاطر این فیلم قلمداد کرد.

در سال 1939 فیلم ”اعترافات یک جاسوس نازی“ اثر اناتول لیتواک که بر ضد فاشیسم آلمان ساخته شد اذهان امریکاییان را در برابر مخاطراتی که از سوی فاشیسم به وجود می‎آمد بیدار کرد. اما در شوروی فیلم که توسط ایزنشتین با نام ”الکساندر نوسکی“ و در تبلیغ اهداف حکومت شوروی در مقابله با نازی‎ها بسیار مؤثر بود، به خاطر عقد قرارداد عدم تجاوز بین شوروی و آلمان نازی بلافاصله جمع‎آوری شد و از سوی دیگر فیلم‎هایی که به دوستی نازیسم می‎پرداخت ساخته شد، مثل فیلم ”آزادی“ که توسط داوژنکو در سال 1940 ساخته شد. در سال 1939 فیلم ”اسکادران992“ برای آگاهی توده‎ها توسط هری وات کارگردانی شد. این فیلم غرور نیروهای مسلم انگلیس را برانگیخت.

هیتلر آرزو داشت تا بر چاه‎‎های نفت قفقاز مسلط شود و به همین خاطر بود که سعی می‎کرد خود را به ایران نزدیک کند. بر همین اساس در سال 1939 توسط رادیو آلمان با اشاره به تصویب نامه دولت رایش در آن سال، ایرانیان را با توجه به نظریه موجود، آریایی خالص و هم نژاد نامید و بر اتحاد طبیعی ملل ایران و آلمان تأکید کرد و تعمیق آنرا خواستار شد.

در همین سال حدود 260 فیلم به ایران وارد شد و مورد بازبینی اداره سانسور گشت. آن چنان که رشد سینما در ایران مترادف با واردات بی وقفه فیلم و نمایش در سالن‎های مناسب در مقابل صدور نفت شده بود. نیاز اجتماعی که از توجه تماشاگران به فیلم‎ها و ستاره‎‎های خاص تولید می‎شد باعث شد تا فیلم بیشتری وارد ایران شود.

شاید اساس این نقص که فیلم سازی در ایران پا نگرفت و تنها فیلم‎های حزبی و گزارشی با توسل به چهره شاه و اقدامات او به ظهور رسید، ترجیح حکومت‎های قاجار و پهلوی بود. در کشوری که مذهب حاکم منع‎کننده بسیاری از موارد خلاف بوده و حیت در قوانین هم بسیاری از آنها منع‎ شده بود متصدیان سانسور بیشتر از هر چیزی انتقادهای تند و صریح اجتماعی و سیاسی را سانسور می‎کردند و به همین دلیل هیچ وارد کننده‎ای سرمایه و امنیت شغلی خود را به خطر نینداخته و فیلم‎هایی را وارد می‎کرد که فقط از لحاظ سیاسی غیر مجاز نباشد. با این وجود فیلم‎هایی مانند ”المپیاد“ به حسب فرمان ولیعهد در سال 1318 شمسی به سود انجمن تربیت بدنی در تهران و شهرستان‎ها نمایش داده شد و طی نامه‎ای از طرف کفیل وقت وزارت فرهنگ از اداره کل شهربانی خواسته شد تا همکاری لازم را معمول نماید. هم چنان که قبلاً دیدیم فیلم ”المپیاد“ به صورتی غیر صریح اهداف حکومت نازیسم را  تبلیغ می‎کرد.

برخی از فیلم‎های آلمانی قدرت برق آسا ویرانگر نیروهای مسلح آلمان را آن چنان نشان می‎داد که جنگ روانی را پیش از جمله نیروهای آلمانی به کشوری که فیلم در آن نمایش داده می‎شد به وجود می‎آورد. به طور مثال می‎توان از فیلم‎های ”تعمید درآتش“ و ”پیروزی در غرب“ (1940) یاد کرد که در بسیاری از سفارت خانه‎های آلکان در کشورهای بی‎طرف، برای ترسانیدن دیپلمات‎های خارجی به نمایش گذاشته شد. هم چنین بسیاری از فیلم‎های آلمانی که برای داخل کشور ساخته و نمایش داده می‎شد تأثیر فراوانی بر جای می‎گذاشت. مثلاً فیلم ”سوس یهودی“ کاروایت هارلان که در سال 1940 ساخته شد آن چنان جوانانی که فیلم را دیدند به حرکت در آورد که به جان یهودی‎ها افتادند و آن‎ها را کتک زدند. این فیلم حیت در خاورمیانه با دوبله عربی در خلال سل‎های 60 نیز هنوز در گردش بود.

”دیکتاتور بزرگ“ اثر معروف چارلی چاپلین در سال 1940 در امریکا ساخته شد. این فیلم تمام ناطق حمله‎ای جسورانه و هجوآمیز علیه هیتلر بود و به عنوان رساله‎ای پرخاشگرانه جبر و ظلم عمیق حکومت فاشیسم را بر یهودیان نشان می‎داد. این فیم باعث شد تا طرفداران هیتلر به چاپلین حمله کنند. جالب است بدانیم چاپلین که در خلال یال‎های جنگ جهانی دوم علیه فاشیسم و سرمایه‎داری فعالیت می‎کرد و در سال 1917 فیلم‎های تبلیغاتی اوراق قرضه دولت امریکا را ساخته بود، در سال 1947 برچسب دوستدار کمونیست را از کمیته بررسی فعالیت‎های ضد امریکایی دریافت می‎کند. این نسبت باعث شد که شخصیت ”چاپلین فیلم ساز اعصار و قرون“ با آن خدماتی که برای امریکا کرده بود از صحنه فیلم سازی امریکا کنار رود.

چارلی در فیلم ”دیکتاتور بزرگ“ نقش دیکتاتور فاشیست را به عنوان قاتل میلیون‎ها انسان و نمونه مجسم خودکامگی فردی، بسیار عالی ایفا کرد. ولی بعدها گفته است که اگر از وقایع دهشتناک اردوگاه‎ها خبر داشت، هرگز چنین فیلمی را نمی‎ساخت و جنون آدمکشی نازی‎ها را مسخره نمی‎کرد.

هیتلر می‎خواست تا مشکل اجتماعی پیروان و بیماران علاج ناپذیر را درمان کند. بر همین اساس طی فرمان از وزارت بهداری خواست تا چنین بیمارانی را ”به آرامی“ بمیراند و از رایش خواست تا مقدمات کار را فراهم کند. یکی از موذیانه‎ترین فیلم‎های تبلیغاتی آلمان که در سال 1941 برای توجیه این فرمان (که عمل به آن سروصداهایی را در آلمان به وجود آورده بود) ساخته شد، فیلم ”من متهم می‎کنم“ کارولفانگ لیبناینر بود. چنین روشی برای حل سیاسی مسأله یهودیان نیز به کار گرفته شد.

در ادامه سیاست‎های استعماری فرهنگی غرب بخش فارسی رادیویی بی.بی.سی (BBC در هفتم دیماه 1319 (1941) به راه افتاد و گفتارهایی در مزایای دموکراسی پخش کرد.

این خطر نهفته در کنار بی‎خبری یا غرض‎مندی حکومتیان ایران جلوه بیشتری یافت. اقامات رضاخان مبین بر خارج کردن اجباری زنان از حجاب و ایجاد یک فضای استبدادی نیازمند آن بود تا به حمایت سینما چشم بدوزند. بر همین قاعده در دوران رضاخان 8 فیلم ساخته شد که 5 فیلم آن بر محور ماجراهای عشقی دور می‎زند و یک فیلم دیگر هم زن نقش اساسی داشت. ”دختر لر“ ساخته عبدالحسین سپنتا به یک فیلم تبلیغاتی بدل شد و در زمانی که رضاخان به عنوان حاکم کشور مشکلاتی در ارتباط با جنبش‎های سیاسی منطقه‎ای و عشایری داشت داد دفاع از وطن و عزت را سرداد. شروع جنگ جهانی دوم و اشتغال ایران توسط متفقین باعث شد ایران دچار رکود گردد و تولید فیلم هم متوقف شود. در این سال‎ها فیلم‎های خارجی با زیرنویس فارسی نمایش داده می‎شد.

متفقین در سال‎های دهه 20 (شمسی) به خاطر نبود سازمانی که در زمانی جنگ واردات فیلم را کنترل کند از نیاز اجتماعی مرد به تفریح و سرگرمی به نفعع خود استفاده کردند و فیلم‎های تبلیغاتی را گاهی هم به صورت مجانی برای مردم نمایش می‎دادند. اولین هدف این فیلم‎ها تبلیغاتی بی اثر سازی تبلیغ رقیبان متفق بود. اما در سال‎های پیش از این (1320- 1316 شمسی) سینماهای ایران در اختیار شرکت‎های امریکاییی با انگلیسی و فرانسوی بود. آخرین اخبار توسط U.F.A به زبان فارسی در سال 1320 (شمسی) در ایران به نمایش در می‎آمد. در همین سال‎ها بود که آموزش بهداشت نیز به وسیله‎ای برای تبلیغات سیاسی مبدل گردید. فقط انگلیسی‎ها بوندند که سالیانه برای چهار میلیون ایرانی فیلم نمایش می‎دادند. رقابتی که توسط کشورهای متفق در ایران برای نمایش فیلم به وجود آمد، در تاریخ سینمای هیچ ملتی دیده نشده است. وقتی می‎بینیم روس‎ها در زمان اشغال بودجه زیادی را برای فارس کردن دوبله فیلم‎هایشان هزینه کرده بودند، و ”بخش مشترک فیلم سفارت و شورای بریتانیا“ برای ایجاد حس ”انگلوفیلی“ در ایرانیان به دنبال بهترین فرصت‎ها در آن روزهای بحرانی می‎گشت و فیلم‎های خبری انگلیسی را به زبان فارسی تهیه می‎کرد و در روستاها نمایش می‎داد چگونگی این رقابت بیشتر نمود پیدا می‎کند.

فیلم ”المپیاد“ که در سال 1938 برنده بحث برانگیز جام موسولینی برای بهترین فیلم خارجی جشنواره شده بود تا سال 1934 بیش از 114 هزار مارک برایش سود کرد. تعداد بینندگان فیلم‎های ساخت آلمان نسبت به سال 1933 چهار برابر شده بود. یعنی در سال 1942 تعداد 1000 میلیون نفر فیلم‎های ساخت آلمان را می‎دیدند. در نیمه دوم سال 1942 و نیمه اول 1943 تعداد یازده میلیون و دویست و پانزده هزار بار جوانان آلمان به دیدن فیلم‎های نمایش داده شده رفته بودند.

در دوران جنگ جهانی دوم، نیروی دریایی امریکا خسارات زیادی را از نیروهای ژاپنی در خاور دور متحمل شد. بلافاصله پس از این واقعه، مجموعه فیلم‎های ”چرا می‎جنگیم“ با سرمایه اداره سینمایی ارتش ساخته شد. بعضی از فیلم‎های این مجموعه همانند یک فیلم سینمایی بلند بوده، تمامی مجموعه با توجه به موضوعات واقعی و با کیفیتی کاملاً تبلیغاتی ساخته شد. این مجموعه، ارزش‎های امریکایی و تغییرات بزرگی که در افکار عمومی به وجود آمد را نشان می‎داد و تصریح می‎کرد که تغییرات مذکور، ارزش‎های امریکا باعث شد تا امریکا در جنگ وارد شود.

این مجموعه در 7 قسمت به نام‎های ”پیش درآمد چنگ“، ”صربه نازیها“، ”تفرقه بینداز و حکومت کن“، ”نبرد انگلستان“، ”نبرد شوروی“، ”نبرد چین“، ”جنگ به امریکا می‎رسد“ تحت نظارت و کارگردانی فرانک کاپراساست امریکا و افکار عمومی را تحلیل می‎کرد و چنین وانمود می‎نمود که امریکا مایل به حضور در جنگ نبوده است، بلکه این مقدمات باعث شده است تا امریکا مجبور شود خود را در جنگ جهانی دوم حس کند. البته قسمت‎های دیگری هم توسط کارگردانان دیگر و تحت نظارت کاپرا در اداره جنگ امریکا با نام‎های ”فتح تونس“، ”متفق خود انگلستان را بشناس“، ”دشمن خود ژاپن را بشناس“، ”دو تا سقوط می‎کنند، یک برود“ ساخته شد که می‎توان به مجموعه ”چرا می‎چنگیم“ اضافه کرد. ساخت و نمایش این مجموعه از سال 1942 تا 1945 طول کشید.

روبرتوروسللینی در ایتالیا فیلم ”رم، شهر بی دفاع“ را در مظلومیت شهر رم که به خاطر جنگ دچار مشکلات عدیده‎ای شده (که از تحمل آن‎‎ها عاجز مانده بود) در سال 1945 ساخت. روسللینی خود به شوخی ارزش فیلم‎اش را بیش از نطق‎های وزیر امور خارجه ایتالیا می‎خواند و معتقد بود این فیلم بیشتر کمک کرده است تا ایتالیا در جامعه ملت‎ها جایش را باز کند.

طی دوران جنگ جهانی دوم یگانه کشوری که فیلم سازی در آن بدون هیچ وقفه‎ای ادامه داشت، امریکا بود که در سال 1946 مبلغ یک میلیارد و هفتصد میلیون دلار از بابت صنایع فیلم درآمد داشت. در چنین موقعیتی لازم بود تا لبه تیغ تبلیغات را به سوی رژیم نازیسم متوجه نمایند. امریکا در این فیلم‎های تبلیغاتی همبستگی جهانی و شجاعت بی پایان مردم کشورهای متفق را به جهانیان نشان می‎داد و تأثیر شگرفی بر روحیه جهانیان می‎گذاشت. این گونه فیلم‎ها هم، گریز از واقعیت‎ها را ارایه می‎کردند و زیرکانه شعاری بودند. در زمانی که مردم امریکا به لحاظ رکود اقتصادی هیچ پولی برای پرداخت کرایه منزل هم نداشتند، شخصیت‎های این فیلم‎ها در خانه‎های شیک و تزیینات گران قیمت به سر می‎بردند. چنین زندگی رویایی حتی برای خود امریکاییان نیز شگفت برانگیز بود. آن‎ها برای بدست آوردن زمان کوتاهی استراحت که ”وصف العیش، نصف العیش“ باشد جان می‎کند تا در هر هفته یک فیلم بینند و این به عهده شرکت‎های بزرگ فیلم سازی بود تا به زیرکانه ‎ترین وجهی شکل فرهنگی سیاسی مطلوب را به نمایش بگذارند.

در حدود سال 1946 فیلم‎های تبلیغاتی خبری آلمان هنوز هم تأثیرگذار بود. صادق هدایت داستان نویس ایرانی در یک از داستان‎هایش در سال 1324 شمسی تصویر درخشانی از تأثیر فیلم‎های تبلیغاتی را بر مخاطب ایرانی عنوان نمود و از زبان یکی از شخصیت‎ها قشون آلما را همچون آهن و فولاد روین تن خواند که هیچ کس توان مقابله با آن را ندارد.

رد سال 1947 ”کمیته فعالیت‎های ضد امریکایی“ علیه گرایش کمونیستی فیلم سازان و دست‎اندرکاران سینمای هالیوود براه افتاد و هم چنان که رد بالا ذکر شد یکی از کسانی که از سوی این کمیته متهم واقع گردید چارلی چاپلین بود.

در سال 1948 رابرت فلاهرتی فیلم ”داستان لوئیزیانا“ را با سرمایه کمپانی نفیت شل ساخت. این فیلم که آرامش مرداب‎های لوئیزیانا را تصویر میکرد تغییر نظر یک نوجوان نسبت به یک گروه  حفاری نفت را نشان می‎داد. این فیلم رد قالبی مضاعف از یک سو کارکنان فنی در بیابان‎های دلتای رودخانه می‎سی‎سی‎پی یک دستگاه حفاری را نصب می‎کنند و از سوی دیگر ابراز صید سوسمار توسط یک نوجوان بومی را به نمایش می‎گذارد.

در اواخر دهه 40 که لازم بود بر ضد فاشیسم همبستگی به وجود آید، کمونیست‎ها، یوسیالیست‎ها، لیبرال‎ها، و جمهوری خواهان اختلاف‎ها را کنار گذاشتند و همگی یک صدا بر علیه حکومت نازیسم متحد شدند. در این سال‎ها حتی فیلم سازانی مثل آ‎لفرد هیچکاک هم گرایشات ضد فاشیسمی خود را بروز داد و فیلم‎هایی همچون ”بد نام“ را ساخت. جنگ سردی که واقع شده بود هیچکاک را واداشت تا به گونه‎ای ظریف به مخالفت با آلمان نازی بپردازد.

جنگ سرد حتی در خود ایالات متحده نیز مشکلاتی به بار آورد. زمان مبارزه با فاشیسم رو به اتمام بوده و خط کمونیسم هنوز چهره نشان می‎داد. در اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 حدود 250 نفر مظنون به کمونیسم در وزارت خارجه امریکا کشف شدند که قصه فروپاشی حکومت سیاستمداران امریکا را در سر می‎پروراندند. بر علیه چنین اقدامی حرکتی انجام گرفت که به لشگرکشی تبلیغتی لقب داده و نام ”وحشت سرخ“ بر آن گذاردند. در این لشگرکشی تضعیف اصلاحاتی که توس روزولت انجام می‎گرفت به عنوان سرلوحه فعالیت‎ها قرار داشت.

ژرژفرانژو به عنوان یک منتقد اجتماعی در فرانسه فیلمی با عنوان ”آسایشگاه معلولین“ ساخت که هجونامه‎ای گزنده درباره موزه نظامی شمرده می‎شد. این فیلم که با سرمایه ارتش در جهت ارتقا کیفیت ارتش است اما وقتی فیلم ساخته شد، دیدند که فرانژو در کنار نمادهای از صحنه‎های معمولی موزه نماهایی از اثرات جنگ را قرار داده است و فیلم به صورت حربه‎ای بر علیه جنگ بدل شده است.

در سال 1952 رنه کلمان هم در فرانسه فیلم ”بازی‎های ممنوع“ را بر ضد جنگ ساخت. این فیلم شاهکاری است که در محیط روستای دامنه جنوبی آلپ و در دوران جنگ می‎گذرد.

در سال 1330 شمسی (1952) گروهی از فیلم سازان ایرانی خواستند تا برخی از واقعیت‎های اجتماعی را به فضای سینمای ایران وارد کنند. امام روش آنان به نحوی بود که آثارشان رنگی از تبلیغاتی رسمی و دولتی می‎گرفت و به نوعی در خدمت تبلیغات دولت قرار می‎گرفتند. به طور مثال فیلم ”میهن پرست“ توسط محمد درم بخش پیرامون موضوع جنگ بحرین در سال 1332 شمسی ساخته شد اما با توجه به اینکه حس ضد انگلیسی‎ها در آن روزها در ایران شدت داشت ولی فیلم اشاره صریحی به حضور انگلیسی‎ها در بحرین نمی‎کرد و در آن فداکاری در راه وطن بیشتر مطرح می‎گردید، و یا سرهنگ گلسرخی در سال 1333 شمسی فیلم ”نقلعلی“ را بیا تبلیغ انضباط و سربازگیری تهیه نمود. ”قیام پیشه‎وری“ هم فیلم دیگری است که توسط مهدی انوش فر به شیوه تبلیغات رسمی ساخته شد.

در سال 1955 در فرانسه فیلم ”شب و مه“ توسط آلن رنه ساخته شد. در این فیلم به صورتی حزن آلود، بازداشتگاه‎های نازی‎ها را به تصویر می‎کشد.

در سال 1956 عده مشتریان سینما به نصف رسیده بود. هزاران سینما در اواخر دهه 40 بسته شد تماشاگران سینما در ایالات متحده از 90 میلیون در سال 1948 به 70 میلیون در سال 1949 و 60 میلیون در سال 1950 رسیده بود و همه این ماجراها به خاطر به میدان آمدن تلویزیون بود. به همین دلیل تولید فیلم به یک سوم قبل رسید. در عوض مجوزهای خرید تلویزیون از 3 میلیون در سال 1958 رسیده بود. در پایان دهه 50 تلویزیون توانست گوی سبقت را از سینما ببرد. به همین دلیل استودیوها مرکز تهیه تولیدات تلویزیونی شد و فیلم‎های قدیمی هم به تلویزیون فروخته شد. اما سیاست‎های استعماری حاکم بر سینما وفیلم هم چنان پا برجا بود، و اینک این سیاست‎ها توانسته بود جولانگاه بیشتری به دست آورد.

در سال 1975 ”راه‎های افتخار“ توسط استانلی کوبریک کارگردانی شد. این فیلم که شدیداً از سوی منتقدان تحسین شده بود، ماجرای سه سرباز بی‎گناه را که توسط دادگاه نظامی و در حین جنگ اول جهانی در فرانسه محکوم شده بودند را بررسی می‎نمود. این فیلم امریکایی بی‎رحمی و شقاوت را با مهارت تمام نشان می‎داد و غیر عادلانه بودن قضاوت در ارتش فرانسه به خوبی تصویر می‎کرد.

هم چنان که می‎‎دانیم از سرمایه‎داران امریکایی از یهودیان هستند و حمایت بی‎دریغ امریکا از صهیونیست‎های اسرائیل هم از همین نشأت می‎گیرد. در سینمای امریکا نیز نمونه‎های بسیاری یافت می‎شود که از یهودیان حمایت می‎کنند. در این زمینه فیلم ”بن هور“ را می‎توان مثال زد که در سال 1959 ساخته شده است این فیلم که توس ویلیام والیر کارگردانی شد حکایت از مبارزات یک شاهزاده رومی با یک جوان یهودی در ماجراهای متفاوت دارد که سرانجام در کی مسابقه ارابه‎رانی (که نمودی از مفاهیم سرعت، قدرت، دقت و برنامه‎ریزی است) جوان یهودی بر شاهزاده رومی پیروز می‎شود و این همان چیزی است که بیننده انتظار می‎کشد و هراس دارد که در پایان این فیلم جوان یهودی مسابقه را ببازد.

در سال 1959 آلن رنه در دنباله فیلم ”شب و مه“ فیلم ”هیروشیما عشق من“ را در فرانسه و ژاپن ساخت. این فیلم هم ترکیبی از گذشته و حال بود و به تأثیرات باقیمانده از جنگ پرداخت.

در سال 1960 فیلمی تبلیغاتی درباره مبارزات انتخابی جی‎اف‎کندی (که بعداً رییس جمهور امریکا شد) توسط ریچاردلیکاک به نام ”مبارزات مقدماتی“ ساخته شد که به صورتی بی‎واسطه با بیننده ارتباط برقرار می‎کرد.

در سال 1961، استانلی کریمر، ”دادگاه نورنبرگ“ را ساخت. این فیلم جنایتکاران نازیسم درخشانی از سوی اسپنسرتریسی و برت لنکستر ارایه شد.

در سال 1926 در راستای سیاست‎های استعماری غرب ماهواره ”تله استار- یک“ به هوا پرتاب شد. با چنین قدرتی امپریالیسم تبلیغاتی به راحتی می‎توانست سیاست‎های خود را در مرزهای دیگر بگستراند، بدون آن که کسی یا چیزی بتواند بر آن مقاومت کند.  

در 1964 در انگلستان فیلمی ساخته شد که در آن جنگ را به هجو می‎کشید. در این فیلم که ”دکتر استرنج لاو“ نام دارد و توسط استانلی کوبریک کارگردانی شد، سلسله اعمالی که منتهی به بروز فاجعه اتمی می‎شود به‎گونه‎ای تمسخرآمیز بیان می‎گردد. هم چنین او در 1968 فیلم دیگری که سرنوشت تردیدآمیز بشر را در مقابل ماشینیسم و کامپیوتر بررسی می‎کند. در این فیلم که به‎گونه‎ای فلسفی به جهان نگاه می‎کند، انسان‎های غربی می‎توانند ”راز کیهان“ را به دست آورند. این فیلم ”اودیسه فضای 2001“ نام گرفت.

در 1947 در امریکا فیلم ”قلب‎ها و مغزها“ توسط پیتردیویس در مورد جنگ ویتنام و تأثیر آن در امریکا و آسیای شرقی ساخته شد. در صحنه‎هایی از این فیلم که تلاش دارد به واقعیت‎های سیاسی اجتماعی جنگ ویتنام دست یابد مناظری از درنده خویی‎های جنگجویان امریکایی در ویتنام را در کنار نماهایی از فیلم‎های جنگی هالیوودی قرار می‎داد. در سال 1978 فیلم ”بازگشت به خانه“ به کارگردانی هال اشپی در امریکا با همین مضمون ساخته شد.

امریکا در سال‎های اخیر نیز بی‎کار ننشسته است و با وجود داشتن ماهواره‎های متعدد و شبکه‎های تلویزیونی بی‎ دروپیکر که قادرند به صورت شبانه روزی برنامه‎های مطلوب خود را پخش کنند، هنوز هم اهداف خود را به صورت فیلم‎های سینمایی عرضه می‎کند. فیلم‎هایی مثل مجموعه فیلم ”رامبو“، مجموعه فیلم ”راکی“، ”نابودکننده 1 و 2“ و…

در سال 1994 در جشنواره اسکار 94 فیلمی جایزه بهترین فیلم را گرفت که به یهودیان و ظلم ‎هایی که بر آنان رفته است می‎پردازد. این فیلم که ”فهرست شیندلرگ“ نام دارد و توسط استیون اسپیلبرگ کارگردانی شده است صرف نظر از ارزش‎های تکنیکی فیلم در موقعیتی جایزه را دریافت می‎دارد که صهیونیست‎های اسرائیل در پای میز مذاکره با فاسطینیان ”آواره“ هستند.

در سال‎های پس از انقلاب اسلامی، سیاستگزاری سینمای ایران متفاوت شد. دو ماه پس از پیروزی انقلاب از سوی بنیانگذاران شورای موقت فیلم و سینما در وزارت فرهنگ و هنر اعلام شد که قصدشان براین است تا کاری کنند که سینما در دست یک گروه خاص نباشد و در جهت خدمت به مردم حرکت نماید. بیشترین فیلم‎های تبلیغاتی پس از انقلاب، مبارزات مردمی در دوران شاه، فساد اداری، مالی، اجتماعی، و اخلاقی حاکم بر سال‎های حکومت پهلوی، اهداف اجتماعی و اقتصادی انقلاب، مخالفت با سرمایه‎داری، احتکار، وطن دوستی و مخالفت با خروج مردم از ایران با عنوان مهاجرت به کشورهای دیگر، مخالفت با قاچاق مواد مخدر و منکرات اخلاقی، و از همه مهمتر ”جنگ“، با ارزش‎های قلمداد نمی‎شد بلکه به جنگ از دیدگاه تکلیف الهی و ارزش‎های به وجود آمده از قبل پرداخته می‎شد.

منتقدین بسیاری معتقدند تمام محصولات سینمایی از قبیل فیلم‎های تبلیغاتی آلمان نازی، تبلیغات تجاری، فیلم‎های تاریخ سینما و هم چنین فیلم‎هایی که توسط فیلم سازان بزرگ و کوچک، آشنا و ناآشنا ساخته شده است. همگی کم و بیش به صورت ماشین‎هایی وظایف خود را انجام داده‎اند و پیام یا اثرات از پیش تعیین شده خود را به بیننده القا نموده‎اند.

به هر حال سینما در تاریخ جهان توانسته است نام خود را به عنوان تأثیرگذارترین وسیله تبلیغاتی ثبت نماید و بدیهی است که صاحبان سرمایه و صاحبان امکانانت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و… آرزو دارند این وسیله بتواند آن‎ها رابه اهداف خود برساند. بسیاری از آنان به عنوان تخدیر و افیون استفاده می‎نمایند و برخی از آن به عنوان رساننده پیام‎ها و نظرات خود به دیگران. ولی به هر صورت اگر در پشت این تصمیم‎ها اهداف ”فقط شخصی“ وجود داشته باشد، نشانه‎ای از خودکامگی و استبداد است.

ماه رمضان امسال ویژگی منحصر به فردی داشت که انصافا با تمام ماه رمضان های سال های پس از انقلاب اسلامی متفاوت بود. ماه رمضان تمام شد و عید روزه داران به خوشی و میمنت فرا رسید.

به نظر بنده روزه داران تنها آنهایی نیستند که توانستند روزهای این ماه را روزه بگیرند بلکه افرادی که بیمار بودند و می خواستند روزه بگیرند هم روزه دار بودند، آن هایی هم که در سفر بودند و نمی توانستند علی رغم میلشان برای روزه گرفتن، روزه بگیرند؛ این دو گروه نیز که بنابر حکم الهی قادر به روزه گرفتن نبودند، هم فرمان خداوند حکیم را اطاعت کردند و ان شاء الله جزو روزه داران قرار می گیرند.

اما متاسفانه گروه دیگری بودند که اسم مسلمانی را یدک می کشند و در این ایام که به حکم الهی بر آنان نیز روزه ماه رمضان واجب بوده و هست، با وجود تن سالم و نداشتن هیچ عذر شرعی روزه خواری می کردند. حالا باز گلی به گوشه جمال بعضی از آن ها که حدود اخلاق اجتماعی را رعایت می کردند و تظاهر به روزه خواری نمی کردند، اما برخی بدون رودربایستی در کوچه و خیابان و میدان و اتوبوس و مترو و... در ملا عام تظاهر به روزه خواری می کردند. این افراد نه نگرانی از برخورد گشت های انتظامی داشتند و نه نگران تذکر یا اشاره یا انتقاد یا گره ابرویی که از باب نهی از منکر دامن آنان را بگیرد.

این گلی است که مجموعه مسوولان فرهنگی کشور به سر جامعه مان زده اند! چه کسانی پاسخگو هستند، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؟ ستاد امر به معروف و نهی از منکر؟ حوزه های علمیه؟ آموزش و پرورش؟ آموزش عالی؟ صدا و سیما؟ سازمان تبلیغات اسلامی؟ نیروی انتظامی؟ قوه قضاییه؟ و ...؟!! چه کسی؟

ولی در هر حال عید بر همه روزه داران عزیز، آنهایی که توانستند و آنهایی که خواستند و نتوانستند مبارک و سرشار از نعمات الهی باد. ان شاء الله

چرا تمام نقشه های مدیران صدا و سیما به هم می خورد و نقش بر آب می شود؟ چرا نمی توان از گسترش تولیدات بی‌ارزش از نظر فنی و تکنیکی جلوگیری کرد؟ چرا نمی توان نظارت دقیق و کاربردی در قبل، حین و بعد از تولید روی فیلم ها و برنامه ها صورت داد؟ چرا کم کردن هزینه‌ها جدی نیست و هزینه ها تناسبی با کیفیت آثار ندارد؟ چرا شغل ها و پست هایی که در سازمان صدا و سیما وجود دارد با نیازهای سازمان متناسب نیست؟ چرا در جهت کیفی کردن برنامه ها و فیلم و سریال ها رقابتی بین گروه های فیلمسازی و مدیریتی در سازمان وجود ندارد؟ چرا نمی توان بدنه سازمان را در بخش تصدص گری کوچک کرد؟ چرا شور و شوق واقعی و اصولی در بازار کار سینما و تلویزیون پیدا نمی شود؟ چرا نمی توان به صورت منطقی از فساد احتمالی مالی، اداری، و مدیریتی میان کارمندان سازمان  جلوگیری کرد؟ چرا قبض و بسط سازمان به تناسب نیاز به سختی صورت می پذیرد و چه بسا غیرممکن است؟ چرا سازمان صدا  سیما انعطاف ساختاری معطوف به شرتیط مختلف ندارد؟ چرا بهره‌برداری از پتانسیل موجود در خارج از سازمان امکان ندارد؟ چرا هیچ کس در این باره خود را ملزم به پاسخگویی نمی داند؟

آنچه در سال های گذشته شاهد بوده ایم، با وجود زحمات بسیار زیادی که همه مسئولان و دست‌اندرکاران سازمان برای ارتقاء و نظارت کیفی برنامه‌ها متحمل شده‌اند این تلاش- با کمال تأسف- نتیجه‌ای آنچنان که شاید و باید بدست نمی‌دهد. یکی از اقدامات در این زمینه ایجاد بخش‌هایی در پیکره ساختاری سازمان صدا و سیما تحت عنوان «نظارت و ارزیابی» است که متأسفانه نتیجه آن تنها در مکاتبات و بروکراسی اداری خلاصه شده است. الزام گروههای برنامه‌ساز به داشتن ناظر کیفی برای برنامه‌های تولیدی – علی رغم اصرار مسئولان- هم کاری از پیش نبرده است چرا که بنظر می رسد اشکال در بخش‌های متعددی وجود دارد که هر کدام می‌تواند این فرایند را بکلی فلج نماید. شناخت اشکالات موجود و برنامه‌ریزی منطقی برای رفع آن، سازمان را در جهت اهداف خود بسیار کمک خواهد کرد.

برخی از مراحل و سرپل‌های مهم در فرآیند برنامه‌سازی سازمان به شرح زیر است.

الف) هدفگذاری: که به صورت کلان در قالب چشم‌انداز ده ساله، برنامه پنج ساله، و اهداف سالانه برنامه ‌سازی در سطح ریاست محترم سازمان توسط معاونت تحقیقات و برنامه‌ریزی سازمان با همکاری معاونت‌های سیما، صدا، و برون مرزی اقدام و ابلاغ می‌شود. این بخش صرفاً توسط سازمان انجام می ‌پذیرد و بخش خصوصی در آن دخالتی ندارد.

ب) سیاستگذاری و اولویت‌ بندی: که بر مبنای اهداف تعیین شده با توجه به مأموریت‌ های هر معاونت تهیه و پس از تصویب ابلاغ می‌ شود. این بخش نیز صرفاً توسط سازمان انجام می ‌گیرد و بخش خصوصی در آن دخالتی ندارد.

ج) طراحی و برنامه ‌ریزی: که سیاست های ابلاغ شده در قالب طبقات و ساختارهای مختلف برنامه‌سازی با توجه به حجم مورد نیاز تولید به تناسب شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی و همچنین بر مبنای اولویت‌های مشخص شده تعیین و پس از تصویب ابلاغ می‌گردد. این بخش هم صرفاً توسط سازمان انجام می‌گیرد و بخش خصوصی در آن دخالتی ندارد.

د) تولید: که بخش مهم، اجرایی و سرنوشت ساز فرآیند برنامه ‌سازی سازمان است خود به چند مرحله تقسیم می‌گردد:

1- ابلاغ تعهدات به گروهها

2- انتخاب تهیه ‌کنندگان مورد نیاز

3- صدور مجوزهای مربوطه و برآورد و عقد قرارداد

4- پیش تولید

5- تولید

6- پس تولید

که در مراحل 4، 5، 6 ناظر کیفی منصوبه از طرف گروه برنامه ‌ساز به انجام نظارت‌ های کیفی مبادرت می ‌ورزد. مراحل 4، 5، 6 (پیش تولید، تولید، و پس تولید) هم توسط سازمان (به صورت مستقیم) و هم توسط بخش خصوصی (تهیه‌ کنندگان داخل و خارج از سازمان) انجام می ‌پذیرد.

هـ) پخش: که کاملاً توسط سازمان انجام می‌شود و بخش خصوصی در آن دخالتی ندارد.

و) آرشیو: که کاملاً توسط سازمان اقدام می‌گردد و بخش خصوصی در آن دخالتی ندارد.

البته در شرایط کنونی که اسپانسرها حرف اول را در خیلی از جهت گیری ها و تصمیمات می زنند، خیلی از قواعد به هم ریخته است. با وجود این طرح‌ها و فیلمنامه ها غالباً به اشکال زیر به جریان برنامه سازی سازمان وارد می‌شود:

1-         به صورت خود جوش توسط افراد خارج از سازمان پیشنهاد می شود که به احتمال زیاد بسیاری از آنها قابلیت اجرایی ندارند.

2-         به صورت خود‌جوشش توسط تهیه کنندگان سازمان پیشنهاد می‌شود که نسبتاً با اهداف و اولویت‌ها سازگار است.

3-         به تهیه کنندگان داخل سازمان برمبنای تعهدات گروهها سفارش داده می ‌شود.

4-         به تهیه کنندگان خارج از سازمان برمبنای تعهدات گروهها سفارش داده می‌ شود.

مطابق با مقررات ترفیع، تهیه کنندگان می بایست در زمان مشخص، میزان مشخصی برنامه تولید نمایند. به همین خاطر بخش قابل توجهی از تهیه کنندگان موظف، صرفاً برای پر کردن آن میزان، به هر شکل ممکن برنامه سازی می ‌کنند و برای آنچه اهمیت دارد "فقط" تکمیل کف و سقف تعهد است. بسیاری از آنان بدون در نظر گرفتن ویژگی های کیفی، کارها را تولید می‌ کنند و حتی گذشت چندین سال تجربه نیز در بهبود کیفی برنامه‌ های تولیدی آنان تأثیری ندارد. برای این تهیه ‌کنندگان تفاوتی بین طرحی که خود ارائه می ‌دهند یا به آنها سفارش داده می ‌شود وجود ندارد. بسیاری از کارگردانان، تصویربرداران، نویسندگان، تدوینگران و دیگر عوامل موظف برنامه ‌سازی سازمان نیز با هین نگاه به موضوع برنامه ‌سازی سازمان نگاه می ‌کنند مگر آن که از لحاظ پرداخت حق‌الزحمه، همانند افراد خارج از سازمان با آنان رفتار شود.

از آنجا که در میان چهار گروه بالا، تقریباً از سه گروه اول نتیجه ‌ای کیفی بدست نخواهد آمد و بنابراین مسئولان برنامه ‌سازی (مدیران شبکه‌ها و گروه های برنامه‌ساز) بر آن می ‌شوند تا با شناسایی افراد توانمند خارج از سازمان برنامه ‌های جدی، مهم و قابل ملاحظه را به آنان بسپارند. متأسفانه در این بخش بدلیل عدم وجود ساختار مناسب نظارتی برخی از برنامه‌ هایی که با این روش ساخته می شود نظر برای پخش مناسب نیست یا اینکه اهداف سازمان را در حد بسیار ضعیف تر از پیش بینی دنبال می‌نماید.

نگارنده قصد ندارد زحمات مسئولان مربوطه را در سازمان بی‌ اهمیت جلوه دهد، اما شواهد و قراین نشان می دهد که نتایجی که بدست می‌ آید با تلاش بسیار زیادی که انجام می ‌شود تناسب ندارد. بنابراین لازم است به دنبال راه هایی بود که بهره ‌وری بیشتری را در پی داشته باشد.

وارد کردن بخش خصوصی به عنوان بازوی اصلی اجرائی برای تولید برنامه‌های مورد نیاز سازمان، برمبنای بررسی‌های دقیق و کارشناسانه، و اعمال نظارت مستمر، منطقی، و مؤثر توسط سازمان در جهت وصول به اهداف سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی در قالب یک طرح منسجم ساختاری بسیاری از مشکلات و معضلات موجود را بر طرف می کند.

متأسفانه علیرغم گذشت نزدیک به چهار دهه از پیروزی انقلاب اسلامی و ایجاد ده­ ها مرکز فرهنگی و هنری در کشور، هنوز هنرمندان متعهد جوان جایی را به درستی نمی­ شناسند که بتوانند در آن محیط به پرورش توانایی­ های هنری خویش بپردازند. از سوی دیگر دلسوزان انقلاب اسلامی نیز نگران حضور جوانان متعهد در برخی از مراکز فرهنگی و هنری متعلق به جوانان بوده و اعتقاد دارند جذابیت هنر (در حوزه­ های گوناگون)، شرایط کار در محیط­ های هنری، آلودگی اخلاقی و سیاسی برخی از این مراکز، و عدم هدایت و نظارت صحیح برخی مراکز، و... چه بسا ممکن است باعث از بین رفتن بسیاری از جوانان متعهد شود. بر اساس این نگاه پس از مدتی کوتاه، از میان جوانانی که به این محیط ها می روند، هنرمندانی بار خواهند آمد که نه تنها انگیزه­ ای برای حفظ ارزش­ های اسلامی ندارند، بلکه برخی نیز خواسته یا ناخواسته عامل مبارزۀ نرم بر علیه نظام و مردم خود می­ شوند. ضمن لزوم برنامه­ ریزی صحیح و منطقی برای پالایش مراکز موصوف و اقدام مؤثر در این زمینه، ضرورت دارد مراکز متعددی در سراسر کشور، بلکه در اقصا نقاط ایران اسلامی ایجاد و مدیریت شود که با شناسایی و جذب جوانان مستعد متعهد در زمینۀ هنر و بکارگیری آنان در جهت رشد سالم و ارزشمدار هنری ایشان گام بردارند، و با تقویت بنیه فکری و عقیدتی آنان راه ماندن در عرصه هنری ارزشمدار برایشان فراهم گردد، تا در نهایت جوانانی در عرصه هنر به قابلیت­های مطلوب دست یابند که از هنر بی هویت، هنر برای هنر، هنر در خدمت امیال انسانی، هنر شیطانی، و امثال آن به دور باشند.

در یک برنامه ریزی هدایت شده و مستمر ضرورت دارد تا استعدادهای هنریِ بالقوه و بالفعلِ جوانان کشف و با اقدامات آبرومندانه و عالمانه در عرصه هنر متعالی جذب و سازماندهی شوند. باید امکان تولید محصولات هنری را برایشان فراهم کرد تا از این طریق استعدادها و توان هنرمندان جوان تقویت و بارور شود و شرایط معرفی آنان به مراجع ذیصلاح هنری مهیا شده در بکارگیری مطلوب آنان همت گمارند و پیگیر حضورشان در صحنه­ های هنر کشور (بلکه در سطح جهان) باشند.

بر همین اساس چاره ای نیست جز آن که از طریق رسانه های دیداری و شنیداری و مجازی فرهنگ سازی لازم صورت پذیرد تا آگاهی لازم در مردم و مسئولان در زمینه وجود مؤثر و متخصصانۀ جوانان متعهد در عرصۀ هنر به وجود آید، چرا که از این طریق به سادگی می توان سپر امنیت فرهنگی – هنری را در برابر تهاجم فرهنگی دشمن را ایجاد کرد و به امکان نوسازی و تقویت معنوی هنرمندان جوان اندیشید چرا که با گسترش معنویت و اخلاق اسلامی در میان آنان، مقابله با تهدیدات براندازانه دشمن در بعد نرم­ افزاری و سخت افزاری به راحتی امکان پذیر است. شکی نیست که تقویت آگاهی ­ها و تعمیق دست­آوردهای فرهنگی هنری جوانان کشور با توجه به پیشرفت ­های تکنولوژیک هنرها در جهان، و افزایش شناخت و قدرت تحلیل هنرمندان جوان از مسائل فرهنگی هنری داخلی، منطق ه­ای، و بین­ المللی با تأکید بر هنر اسلامی قدرت بی بدیلی در مصون سازی اجتماعی و فرهنگی خواهد ساخت.

گسترش گرایش به فرهنگ و تفکر بسیجی در میان مردم به ویژه جوانان، گسترش روحیه ظلم ­ستیزی و مقاومت در برابر استعمار و استکبار جهانی، تقویت احساس افتخار به هنرمند متعهد بودن براساس شناخت واقعیت ­ها و توانایی­ های هنرمندان جوان از آثار افزایش روحیه مسئولیت پذیری و مشارکت در طرح­های فرهنگی هنری، و در یک کلام بازی دادن به جوانان در این عرصه است.

البته که متأسفانه در حال حاضر، جلب توجه و عنایت آحاد مردم، مدیران، هنرمندان و مسئولان کشور در حمایت و همراهی با جوانان هنرمند و متعهد کار بسیار سخت و طاقت فرسایی است، و صد البته در جاهایی تقریبا محال و غیرممکن! اما نیم نگاهی به سال های دفاع مقدس و حضور مؤثر و مسئولانه جوانان در تمامی بخش های دفاع، اثبات می کند که بررسی، شناخت، کشف، جذب، بکارگیری، و سازماندهی هنرمندان جوان کشور با استفاده از امکانات و توانایی­ های مقوله­ های هنری از جمله تولید و مشارکت در تولید آثار هنری در سطوح مختلف؛ ارتباط مستمر و برنامه­ ریزی شده با سیاستگذاران، تصمیم ­سازان، و مدیران بخش فرهنگ و هنر کشور، و هنرمندان و دست­ اندکاران این عرصه؛ و معرفی صحیح، دقیق، هنرمندانه، و زیبای فرهنگ و دست­آوردهای انقلاب اسلامی در عرصه های گوناگون به اشکال مستقیم و غیر مستقیم در قالب آثار هنری، تصویری زیبا و دل انگیز از ایرانی آباد و مومن، و سرشار از امید را پیش روی مردم و مسئولان می گشاید.

اینکه همیشه انقلاب اسلامی به نیروی جوان وابسته بوده و تمام اهداف انقلاب بر دوش جوانان بوده وخاستگاهش به واسطه آنان  تامین شده و جلو رفته جای هیچ شکی نیست. در مسائل علمی، سیاسی، اقتصادی و ... همواره جوانها بودند که خط شکن میدان  بودند و حضوری فعال داشتند و لذا حضرت آقا برای استمرار فعالیت های فرهنگی و انقلابی این موضوع را به جوانها یادآوری می کنند تا آنها وظایفشان را  فراموش نکنند. جوانان کشور باید روح مطالبه گری را در وجود خود تقویت کنند.

چرا مسئولین فرهنگی کشور دچار روزمرگی شده اند؟ چرا مناسبتی کار می کنند؟ چرا برنامه ریزی و سیاستگذاری کلان در کارهایشان مفقود و گمشده است؟ چرا گنجینه های بی بدیلی که در این کشور همچنان دست نخورده باقی مانده است، هنوز که هنوز است، کسی به سراغ آنها نمی رود؟ آنها که قبله آمالشان آن سوی مرزهاست، اقلا چرا به این کار خوب و پسندیده آنان نگاه نمی کنند؟ آنان که بسیاری از موزه هایشان پر است از منابع و مبادی دیگر کشورها که به صورت های غیرراستانه در آنجا گرد آمده است و بزرگترین اتفاق تاریخشان که به شدت به آن افتخار می کنند، رنسانس است و آن بر پایه کتابهای علمی دزدیده شده از کتابخانه های آندلس شکل گرفته است و اساساً به جز کشورهایی معدود، هیچ تاریخی بدون قتل و غارت و وحشیگری ندارند و جالب تر آن که اصراری بر مخفی کردن آم ندارند؛ آنان، برای خودشان تاریخ می سازند و شخصیت خلق می کنند و به آن شخصیت های واهی افتخار می کنند و از مردمشان و دیگر مردم دنیا می خواهند که خود را به شخصیت های مورد نظر آنان نزدیک  شوند. چرا غرب پرستان! این کار آنها را یاد نمی گیرند و به جای آن سعی در به فراموش سپردن گنجینه های واقعی و سرشار از داستان ها، ماجراها، افراد، مفاهیم، ارزش ها، و شخصیت های بسیار بسیار برجسته دارند؟! چه کسی است که تاریخ اسلام و ایران را ورق بزند، ادبیات و شعر اسلام و ایران را مرور کند و بی وقفه با این گنجینه ها روبرو نشود؟ از ایران پیش از اسلام گرفته تا کنون در جغرافیای ایران و ایرانی و از صدر اسلام گرفته تاکنون، ضمن آن که به تعبیر فرهنگ اسلامی، فرهنگ و آموزه های پیامبران عالم تفاوتی با اسلام مبین ندارد؛ همه و همه سرشار از در و گوهر است، منابع غنی ای از درس علم و معرفت و احساس و عاطفه!

البته انصاف نیست که فقط مدیران فرهنگی کشور را در این کوتاهی ها و نقصان های عجیب و غریب مسئول بدانیم. متاسفانه انگار گردی از بیماری مزمن آلزایمر هنرمندان و نویسندگان کشور را نیز فراگرفته است. در حوزه سینما و تلویزیون به فیلم ها و سریال ها که نگاهی بیندازیم صدها بار دستان خود را به دندان حسرت می گزیم که آیا واقعاً این همه آثار روزمره و بی محتوایی که به وفور در تلویزیون و سینما دیده می شود ناشی از خالی بودن گنجینه فرهنگ ایرانی و اسلامی است یا ناشی از بی اطلاعی و کوتاهی و بی دردی و بی انگیزگی بخش قابل توجهی مسئولان و هنرمدان؟

تردیدی ندارم که نیاز به مثال و ذکر نمونه نیست... العاقل یکفی به الاشاره... واگر هم با کمال تأسف این اشاره های مستقیم کارگشا نباشد، ذکر نمونه و مثال هم کاری از پیش نمی برد و باید تنها حسرت خورد و زانوی غم بغل گرفت؛ اما آن چه عجالتاً باید به آن اشاره کنم این است که جوانان کشور باید هم از خودشان و هم از مسئولان و هنرمندان بخواهند تا به جای این همه خزعبلاتی که در قالب فیلم و سریال به خورد جامعه می دهند، کمی هم به گنجینه های مانا و ماندگار دین و مملکتمان بیندازند و کم فروشی نکنند که به زودی عذابی سخت به پیشواز کم فروشان خواهد آمد!!

 

در حکومتی که پس از ظهور حضرت صاحب الزمان (عج) تشکیل میشود کارگزارانی گمارده میشوند که ”بتوانند“ اهداف حکومت مهدوی (عج) را به انجام برسانند. او ظهور میکند تا جهان سراسر «ظلم و ستم» را به نفخه بهشتی «قسط و عدل» از حضیض جهنم نجات دهد. چنین حکومتی که امر عدالت را سر لوحه خویش قرار داده، بنا دارد اسلام را آنگونه که پیامبر رحمت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) از جانب خداوند منان به عالم هدیه داده، پیاده کند. دینی که بر پایه قسط و عدل پا برجا گردیده و به عنوان آخرین دین الهی اکمال مکارم اخلاقی و بازگشت انسان به وطن اصلیاش- یعنی بهشت- را در دستور خویش مقرر فرموده است.

اگر چه وجود ذی جود حضرت صاحب الزمان (عج) در رأس حکومت مهدوی- خود- سرچشمه الطاف، عنایات و برکات الهی بر عالمیان است- لیکن- بدیهی است در اداره جهان نیروهای ”انسانی“ نقش اساسی را ایفا خواهند کرد. به عبارت دیگر حضرت مهدی سلام الله علیه حکومت خود را از طریق افرادی به پیش میبرد که آنها هم زمینیاند؛ از پدر و مادری بدنیا میآیند، دوران کودکی را پشت سر میگذارند، به مدرسه میروند، به دوران جوانی میرسند، کار میکنند، ازدواج میکنند، پدر و مادر میشوند و در نهایت میمیرند. از این نظر با انسانهای دیگر  تفاوتی ندارند، اما ویژگیهایی خواهند داشت که آن ”ویژگیهاآنان را با قاطبه انسانهای امروزی متفاوت میکند.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

امروزه متأسفانه بدلایل بسیاری که جای بحث آن در این مقال نیست، انسانهایی که به تمام معنا «انسان» باشند بندرت پیدا میشوند. بسیاری، از انسانیت، تنها به وجه حیوانیاش بسنده کردهاند. عجیب آن که اگر کسی کمی از این وجه، به انسانیت بیشتر گرایش داشته باشد، دیگران چشمان تعجب به او میگشایند. برای انسان امروز متأسفانه انسان حقیقی- و نه واقعی- کیمیاست، اما- نوعی دیگری از انسان (که هر چه بیشتر خود را به حیوان نزدیک تر میکند تا جایی که حتی حیوان هم بر او احساس شرف میکند) چه بسیار دیده میشود. گشتی در محصولات تهاجم فرهنگی- فیلم، تلویزیون، اینترنت، کتاب، مطبوعات و آثار به اصطلاح هنری (به ویژه از نوع غربیاش این ادعای دردمندانه را اثبات میکند.

انسان- این نادره هستی- در حکومت مهدوی (عج) است که نقش صحیح خود را ایفا میکند. حضرت صاحب الزمان (عج) برای کارگزاری حکومت خود انسانهایی را خواهند خواست که به تمام معنا انسان باشند. این انسانها را از جای دیگری برای زمین به ارمغان نخواهند آورد. به یقین باید شرایط ظهور آن حضرت مهیا شود تا مجوز الهی برای بیرون آمدن قائم آل محمد (ص) از پرده غیبت صادر گردد. یکی از شرایط، وجود انسانهایی است که بتوانند وظیفة کارگزاری حکومت حضرت ایشان را در بهترین شکل ممکن به انجام برسانند.

انسانها از دو طریق برای نقش آفرینی در حکومت مهدوی (عج) آمادگی لازم را بدست میآورند: فردی و عمومی. ارادتمندان به حضرت ولیعصر (عج) و مشتاقان حکومت مهدوی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ابتدا باید در جهت آمادگی فردی خود را از هر نظر تلاش کنند، آنگاه از طریق ارتباطات موجود در سطوح گوناگون به پرورش انسانهای دیگر بپردازند تا آن حضرت آمادگی جهانی را برای ظهور تشخیص دهند. خودسازی بر مبنای ویژگیهایی که مولای متقیان حضرت علی (ع) برای کارگزاران حکومت لازم و ضروری دانستهاند، آمادگی متناسب را از حیث فردی ایجاد مینماید. پرورش تک بعدی اگر چه در حد خود خوب است اما به طور قطع کافی نیست، بلکه باید بر پایه آموزههای علوی (ع) از هر نظر آماده بود.

روابط نیکو، رفاقت، مدارا، دور اندیشی، مروت، جوانمردی، بلند همتی، ایثار، خوشرویی، نشاط، حلم و بردباری، تجربه اندوزی، مشورت، حفظ ایمان، احترام به دیگران، فکر، تلاش و کوشش پیگیر، پشتکار در کارها، نداشتن غرور و خودپسندی، رازداری، آزاد اندیشی، راستگویی، مردم داری، دوری از سستی و کم کاری از ویژگیهای فردی کارگزاران حکومت مهدوی (عج) است.

پرداختن به عمل آگاهانه، عدم مغایرت گفتار و عمل، ساده زیستی، ساده پوشی، دردشناسی، شجاعت و شهامت، احترام به قانون و حدود الهی، مسئولیت پذیری، بلند نظری، خود را خادم مردم دانستن، سود رسانی به مردم، اصلاح طلبی، عدم گروه گرایی، افشاگری در مورد دشمنان داخلی و خارجی، احترام به شأنیت و شخصیت کارگزار حکومت، داشتن طرح و برنامه، برنامهریزی و داشتن توانایی مدیریت از دیگر ویژگیهای کارگزان حکومت حضرت امام زمان (عج) میباشد.

کارگزار حکومت مهدوی (عج) باید از تملق و چالوسی پرهیزکند، تملق و چالوسی دیگران در او تأثیری نگذارد. با خائنان کمترین ارتباط را نداشته باشد و از موضع تهمت دوری نماید. خائنان که آفت مسئولان و عامل شکست آنان است را برکنار کند و کارگزاران شایسته را بکار بگمارد. در گزینش قابلیتها، تواناییها، و لیاقتها را مد نظر قرار دهد و امکان افزایش آن را فراهم آورد. افراد کارآموزده را مورد استفاده قرار دهد و از امتیاز دهی و ایجاد توقع بیجا پرهیز کند. عوامل خود را بر مبنای آزمون عملی انتخاب کند و در اعطای مسئولیتها، ملاحظات و مصلحت اندیشیهای غیرمسئولانه را بکار نبرد و رتبه افراد را بر پایه عمل آنان ارتقاء دهد.

کارگزار حکومت مهدوی (عج) خود بر مبنای عدل زندگی میکند و بر پایه عدالت داوری کرده و حکم میکند. همه افراد (از جمله خود) را در برابر قانون مساوی میداند و ضمن میانهروی و تعادل، دیگران را به این ویژگی فرا میخواند. با رشوهخواران و رشوهدهندگان مبارزه مینماید و در مصرف بیت المال احتیاط میکند. او هرگز در بیت المال خیانت نمیکند و سیاستهای اقتصادی را مطابق با موازین شرع طراحی و به اجرا میرساند. حقوق دیگران را به بهترین شکل پرداخت میکند و میان آبادانی و مالیات توازن برقرار مینماید.

کارگزار حکومت مهدوی (عج) هم خود و هم دیگران را- در سطح مسئولیت خود- برای کارزار با دشمنان آماده بار میآورد، و با تقویت بنیة دفاعی به هیچ دشمنی اجازه تعرض نمیدهد. کارگزاران زیردست خود را کنترل میکند و از مجموعه و اطلاعات مجموعة خود حفاظت و حراست میکند.

کارگزار حکومت مهدوی (عج) میداند انتصاب مسئولان بیتخصص، غیرکاردان و ناکارآمد چه ضررهای فاحشی را به دنبال دارد بنابراین در صورت اصلاح ناپذیری آنان، حذفشان میکند. او در هیچ مجموعه فاسدی مسئولیت نمیپذیرد و به علل زوال و انقراض حکومتها واقف است.

بنابراین آحاد مؤمنان در جایگاه منتظر، میبایست در جهت اصلاح خویش تا رسیدن به شخصیت ”صالح“ حرکت نمایند و در جمهوری اسلامی که قرار است طلیعه حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) واقع شود چنانچه کارگزاری حکومت را در هر پایه به عهده دارند، خود را به ویژگیهای کارگزاران حکومت مهدوی (عج) نزدیک سازند. در چنین روزگاری است که هر اقدام ما عملی خالصانه، عبادتی عارفانه و وصلی عاشقانه است.

توی رفلکس شیشۀ در، خودم را برانداز می­کنم و موهایم را که کمی ژولیده ­است نظمی می­دهم. در حالی که دوربین و کیف خبرنگاری­ روی دوشم آویزان است، دسته گل را توی دست­هایم جابجا می­کنم و قیافه­ ای شاد به خودم می­گیرم. شاسی زنگ را فشار می­دهم. صدای سوت بلبلی زنگ بلند می­شود. چند لحظه­ای می­گذرد و کسی در را باز نمی­کند.

- پس چرا دیر کرده؟

البته اگر بگویم کمی دلشوره نگرفتم، به همان اندازه دروغ گفتم. به هر حال من زودتر از «مریم» آمده­ام و این اولین بار است که مریم دیرتر از من به خانه می­ آید. در عوض حالا مریم است که می­تواند با تقدیم گل به من سالگرد ازدواجمان را تبریک بگوید. ناچار کلید را توی قفل پیچی می­دهم و در با صدای کلیک باز می­شود. هم­زمان با باز شدن در، صدای زنگ تلفن هم اوج می­گیرد.

- خودش است!

می­دوم و با شتاب دسته گل را روی طاقچه کنار عکس «مریم» می­گذارم و  فوری گوشی تلفن را برمی­دارم. می­خواهم پیش­دستی کنم و  به او تبریک بگویم، اما صدای همکارم را می­شنوم که از دفتر روزنامه تماس گرفته است.

- الو … محسن! یه مأموریت فوریه. زود خودتو برسون میدون شهدا!!

- مأموریت؟! اینم امشب؟!! بابا شما دیگه کی هستین؟! حالا نمی­شد امشب یکی دیگه بره؟! آخه… امشب…

- می­دونم. ولی چاره ای نیست. بچه­ ها، همه مأموریت­ اند. هیچ­کس توی روزنامه نیست! کار، کارِ خودته!!

- آره…افسوس…آه

زهرخندی از عصبانیت روی دندان­هایم نقش می­بندد. با افسردگی و پژمردگی گوشی را می­کوبم! روی تلفن، و کیف و دوربینم را روی دوشم جا به جا می­کنم و راه می­افتم به سمت بیرون. ناگهان برق چشم­های مریم نطرم را به خودش جلب می­کند و با آن نگاه­ منتظرش انگار که از من می خواهد بیرون نروم و همان­جا منتظر بمانم تا شیفتش تمام شود، بیاید و به همدیگر اولین سالگرد ازدواجمان را تبریک بگوییم. اما… چاره­ای نیست و بالاخره باید بروم. دسته­ گل را توی گلدان می­گذارم و یک لیوان آب پایش می­ریزم تا طراوت گلبرگ­های تک­ شاخۀ گل سرخی که می­دانم چقدر مریم دوستش دارد، حفظ شود. زرنگی می­کنم و روی یک کاغذ یاداشت برایش می نویسم «مبارکت باشه» تا وقتی از سرکار می آید بخواند و این من باشم که اول تبریک می­گوید.

* * *

- اَ…هَع. این ابوقراضه هم که روشن نمی شه…

درست است که من اول راهم و تازه زندگی تشکیل داده­ام. همین ژیان قراضه هم اگر هدیۀ عروسی پدر مریم نبود، معلوم نبود حالا حالاها می­شد پیه ماشین داشتن را به تنم بمالم یا نه! استارت زدن من و وای وای کردن ابوقراضه به هم وابسته­ است. انگار که دوست دارد من استارت بزنم و او فقط وای­ وای کند. این معطلی بی حکمت نبوده! بلکه مثل اینکه مصلحتی هم در کار بوده­ است. چیزی که در زیر نور ماه می­بینم، کلید این حکمت و مصلحت است! این دیگر خودش است. در سایه­ روشن خیابان مریم خرامان خرامان به سمت من می­آید. خدایی­ اش دلم برای دیدنش یک ذره شده! نمی دانم چرا امشب اینقدر علاقه دارم که هر چه زودتر ببینمش! هر لحظه که به من نزدیکتر می­شود، روسری سفیدش از زیر چادر بیشتر خودش را نشان می­دهد، مثل هاله­ ای صورت زیبایش را در بر می­گیرد.

- آره خودشه! ولی… چرا از اونطرف خیابون داره رد میشه؟ شاید!!… نمی دونم!!!

از ژیان با شتاب پیاده می­شوم تا خودم را به او برسانم و به عنوان نفر اول به او تبریک بگویم. وقتی به نزدیکش می­رسم. به دست­های خالی­ام نگاه می­کنم که دسته­ گل را جا گذاشته­است. با تمام عشق و محبتی که در خودم سراغ دارم یک لحظه معصومانه نگاهش می­کنم. وقتی می­بینم سرش را زیر انداخته است و تند تند قدم برمی­دارد، می­ ایستم، چشم­هایم را می­بندم و با صدای شاد اما لرزان کلماتی از دهانم بیرون می­پرد:

- مریم خانم مبارکه!! …

دارم در ذهنم دنبال کلمه­ ای دیگر می­گردم تا حسّم را کامل بیان کنم. ناگهان جواب ناخوشایند او مرا به خود می­آورد. چشمانم از تعجب بیرون زده­ است. سرم را که بلند می­کنم او را می­بینم که با ناراحتی…

- خجالت بکشین آقا!!

و آنقدر روی کلمۀ «آقا» تأکید می­کند که از آقا بودن خودم پشیمان می­شوم. عرق شرم تمام پهنای پیشانی­ ام را می­پوشاند و از این اشتباه سرم را زیر می اندازم. مثل یک موش آب­ کشیده، سوار ژیان می شوم  و از روی لج آنقدر استارت می زنم تا این لج­باز بالاخره روشن می شود و با چند تا شل وسفت کردن راه می­افتد.

* * *

پشت چراغ قرمز مانده­ ام. رادیوی ماشین روشن است و موسیقی غمناک پخش می­کند. عجب روزگاری است. امشب که من و مریم برای سالگرد ازدواجمان جشن گرفته­ ایم مثل اینکه همه می­خواهند عزا بگیرند! گوینده رادیو آهی می­کشد و به شنوندگان خود راجع به مصیبتی که اتفاق افتاده تسلیت می­گوید. با خودم می­گویم:

- چه خبر شده؟! یه امروز من دفتر روزنامه نرفتم­ ها!

معلوم می­شود امروز توی ناصرخسرو یک ماشینِ پر از مواد منفجره  همه جا را به خاک و خون کشیده­ است.

- خدا لعنتشون کنه!! معلوم نیس چی از جون این مردم میخوان!

چند تا از مسافرانی که در انتظار تاکسی هستند و گمان می­کنند من هم مسافرکشی می­کنم می­خواهند سوار شوند.

- مستقیم؟

- شهدا؟

- امام حسین؟

- نه من مسافرکش نیستم!!

خانمی سانتیمانتال در را باز می­کند و بی­اجازه! سوار می­شود.

- کجا خانوم؟

-  فوزیه می­خوره؟

قبل از این که بخواهم جواب بدهم، بوی تند ادکلنش بینی­ام را تحریک می کند و ناخودآگاه پشت سر هم چند تا عطسه­ می­کنم.

- نه خانوم! من مسافرکش نیستم!

- خاک بر سرت!

و در میان بهت و تعجــب من، با غرولند بیرون می رود و در ماشین را محکــم می­کوبد تا دقّ دلش را خالی کند. لجم را در آورده امّا بی­اعتنا، دست می­کنم توی جیبم و دستمال سفیدی را درمی­آورم تا صورتم را بعد از عطسه­ای که کرده­ام، پاک کنم. نگاهم به گلدوزی کنارۀ دستمال خیره می­شود: «م + م =  یک شاخه گل سرخ» صدای فکر کردنم را می­شنوم:

- میم به اضافۀ میم مساوی است با یک شاخه گل سرخ. آخرش نفهمیدم یعنی چی؟ ولش کن بالاخره می­فهمم!

این همان دستمالی است که مریم سر سفرۀ عقد وقتی پشت سر هم عطسه می­کردم هدیه­ ام کرد. من خیلی به بوی ادکلن حساسم. پارسال، شبی مثل همین امشب، سر سفرۀ عقد که چند تایی از خانم­ های آن­جوری هم توی مراسم عقد ما شرکت کرده بودند و نمی­دانم برای چه کسی خودشان را با هزار قلمِ رنگ و وارنگ آریش کرده­ بودند و لباس ژورنال­ ها و مانکن­ های خارجی را به رخ هم می­کشیدند و از ادکلن­های جور و واجوری که از آنور آب برایشان سوغاتی آورده بودند با آب و تاب تعریف می­کردند و اصلاً هم کاری به کار میزبان و مهمان و مراسم عقد و این چیزها نداشتند، من ناخودآگاه از بوی تند ادکلن­هایشان به عطسه افتاده­ بودم. در آن شرایط بود که مریم دلواپس من شد و به سرعت از توی کیفش همین دستمال سفید را بیرون آورد و همراه یک لبخند هدیه­ اش کرد به من. اما من که دلم نمی­آمد از آن استفاده کنم دستمال کاغذی برداشتم. اما مریم با نگاه  معصومانه­ اش از من می­خواست که از همین دستمال استفاده کنم.

- آقا سبزه دیگه! برو بابا!!

* * *

این مسیری است که هر روز صبح از آن می­گذرم و مریم را به بیمارستان شفا می­رسانم تا از بیماران پرستاری کند. عصرها هم خودش به خانه برمی­گردد. اما نمی­دانم امشب چرا اینقدر راه طولانی شده است. واقعاً خسته شده­ ام. برای اینکه خستگی را از فکر و ذهنم بیرون کنم، تصمیم می­گیرم، نواری داخل پخش صوت بگذارم و بشنوم. در داشبورد زهوار دررفتۀ ماشین را باز می­کنم…
… نگاهم روی نوارهای رنگ و رو رفته­ای که توی کمد چیده شده می­لغزد و به دنبال یک نوار خاصی می­گردد. آهان! یافتم! یکی از آن نوارهای کهنه و کثیف را بر می­دارم که یکی از خواننده­ های کوچه­ بازاری فراری توش خوانده­است. آنقدر این نوار کثیف است که انگار مدت­ها توی آشغالدانی بوده­ است. آن را توی ضبط صوت می­گذارم و شاسی را فشار می­دهم. صدای خواننده بلند می­شود که ناله­ کنان از فراق کشورش فریاد می­زند!! مریم خودش را برایم لوس می­کند و ادا در می­آورد که:

- خاموشش کن محسن­ جان! دارم از زجری که ایشون میکشن زجر میکشم…

هر وقت برای رفع خستگی این نوارها می­گذارم تا بشنوم، مریم با زبان بی­زبانی اعتراض می­کند. گاهی وقت­ها که حوصله­ام بیشتر است و سر به سرش می­گذارم، صدای ضبط­ صوت را زیاد می­کنم. اما مریم خیلی خونسرد و آرام جای آن را با یک نوار موسیقی سنتی عوض می­کند و سرش را تکان می­دهد:

- منافق، منافقه! لباسش فرقی نمی­کنه!

…صدای شجریان که در فضای ژیان پیچیده­است، مرا به خود می­آورد:

- آه که من دوش چه سان بوده­ ام … آه که تو دوش کجا بوده­ ای…

 

ترافیک سنگینی نزدیک میدان شهدا بوجود آمده است که تا چند صد متریِ اطراف میدان امکان هیچ حرکتی نیست. سعی می­کنم به زور ماشین را توی یکی از خیابان­های فرعی پارک می­کنم، دوربین و کیفم را برمی­دارم و به سرعت خودم را می­رسانم به جمعیتی که توی میدان و اطراف آن تجمع کرده­ اند. جمعیت غلغله کرده­ است. در میان فشردگی جمعیت، همۀ سرها به جلو کشیده می­شود تا صحنۀ اتفاقی که در نبش خیابان مجاهدین اسلام رخ داده، ببینند. یکی از جوان­هایی که خیلی علاقه دارد خودش را به جلوی جمعیت برساند و برای این کار همه را له می­کند و با فشار خودش را به جلو هل می­دهد به محض این­که مرا با کیف و دوربین خبرنگاری می­بیند و می­فهمد که خبرنگارم، هم راه را برایم باز می­کند و هم با داد و فریاد از دیگران می­خواهد که اجازه بدهند من خودم را به جلو برسانم. این خبرنگاری به درد یک همچه جاهایی نخورد، پس کی به درد می­خورد؟  بالاخره به هر جان­کندنی است می­رسم به صحنۀ اتفاق. هیچ خبری نیست. من نمیدانم این همه جمعیت برای چی اینجا جمع شده­ اند. من هم فوراً چند تا عکس می­گیرم تا بلکه کارم زود تمام بشود و برگردم به خانه! امشب ناسلامتی ما جشن سالگرد ازدواجمان را داریم! این هم اوضاع ماست. می­بینی؟!!

- آقا! دو نفر موتور سوار بودند…

- زدنش و فرار کردند…

من گیج شده­ام. این­ها چه می­گویند. اینجا چیزی نیست که ارتباطی با حرف­های آنان داشته باشد.

- مگه چی شده؟

- بهع!! آقا را باش!! پس این خونا چیه پاشیده به دیوار، خون رو نمی­بینی پهن شده روی زمین؟! ای بابا…

آره راست میگوید. تازه دارم می­فهمم که چه شده­است. ناگهان متوجه یک شاخۀ گل سرخ می­شوم که زیر دست و پا مانده و له شده­است. آن را برمی­دارم با نرمی گلیرگ­هایش را تمیز می­کنم و به دست یک دختر بچۀ هفت هشت ساله­ای می­دهم که حیران و خیره چشم روی خون­های روی دیوار قفل کرده­ است. بچه هوش و حواس ندارد. گل که به دستش می­خورد مثل برق­گرفته­ ها از جا می­پرد. وقتی نگاه مهربان مرا می­بیند به زور لبخندی می­زند و گل را از دست من می­گیرد.  با چشم های باز و حیران شاهد ماجرا است.

- پس مجروح کجاست؟!

چند نفری با همدیگر آدرس بیمارستان را می­دهند.

- بیمارستان شفا…

- قبل از اینکه آمبولانس بیاد مردم گذاشتنش عقب پیکان و بردنش…

- خیلی خون ازش رفته بود…

- همین دویست متر جلوتر…

جالب است. بیمارستان شفا، همان بیمارستانی است که مریم در آن کار می­کند. مثل این که دارد اوضاع خوب می­شود. حالا که اینطور شد، خدا کند مریم نرفته باشد و تا بعد از این که کارم تمام شد با همدیگر برویم.

* * *

چون محل بیمارستان نزدیک است. دیگر سوار ماشینی نمی­شوم. می­دوم و پس از چند دقیقه نفس­ زنان به بیمارستان می­رسم. سر در بیمارستان را دارند سیاه­پوش می­کنند. خدا لعنت کند این منافق­ ها را که دل همه را خون کرده­اند. یک تعداد زن و مرد و بچۀ بی­گناه را کشتن آن هم توی این اوضاع جنگ و دفاع! نمی­دانـم چه بگویـم. فقط دلــم می­سوزد. همین!! بالاخره با فشار و تقلّا از لابلای مردمی که گویا برای اهدای خون صف کشیده­اند می­گذرم و وارد اورژانس بیمارستان می­شوم. چه اوضاعی است. همه جا پر از زن و بچه­ هایی است توی بمب­گذاری امروز زخمی شده­ اند. یکی دستش بسته­ است، دیگری پایش گچ گرفته، و آن یکی سرش باندپیچی شده­ است…

- همۀ بیمارستان­ها پر از زخمیه!

… امّا قرار است من راجع به فردی که در میدان شهدا ترور شده، گزارش تهیه کنم. بنابراین در این شلوغی بالاخره پرستار کشیک را پیدا می­کنم و از او می­پرسم:

- من خبرنگارم! یه نفر توی میدون شهدا تیر خورده! کجاست؟

پرستار کشیک ظاهراً مرا می­شناسد. نگاه عمیق و معناداری به چهره­ ام می­اندازد و بدون اینکه حرف دیگری بزند و به بخش جراحی راهنمایی­ ام می­کند. نمی­دانم این نگاه معنادارش چه معنی­ای داشت. شاید از اینکه شنید خبرنگارم، دلش سوخته برای ما خبرنگارها که تا این وقت شب باید زحمت بکشیم و حتی نتوانیم یک سالگرد ازدواج ساده هم با همسرمان برگزار کنیم.
به بخش جراحی وارد می­شوم. خانم پرستار بخش اتفاقاً یکی از همکاران صمیمی مریم است. او همیشه بعد از او کشیک می­دهد. او تا مرا می­بیند دستپاچه می­شود و به عجله سلامی می­کند. لبخند ساختگی او نمی­تواند حال وخیمش را انکار کند. صورتش پر از اشک است و در حالی که هق­ هق می­گرید، با من احوالپرسی می­کند.
ای وای اینجا چه خبر است؟ مثل این­که بمب­گذاری امروز خیلی وحشتناک بوده که همه را متأثر کرده­است. ولی بالاخره پرستار باید کمی صبورتر از بقیه باشد. ولی نمی­فهمم! آن نگاهِ معنادار، این گریه و زاری… آخر چه معنی­ای می­دهد. آن هم امشب!! از این که مریم اینجا نیست دلم بیشتر به شور می­افتد. حالا او با یک دسته گل منتظر من است تا بروم خانه! و زودتر از من تبریک سالگرد ازدواجمان را بگوید. آن وقت من باید اینجا ویلان و دربدر باشم. آخر اینم شدکار؟
البته مریم خیلی از کار من خوشش می­آید و می­گوید آدم را با واقعیات زندگی آشنا می­کند. شاید هم این حرف­ها را برای راضی شدن دل من می­زند امّا من که غیر از غم و غصّه و علّافی چیز دیگری از این کار ندیده­ ام. هنوز پرستار اشک می­ریزد. با حیرت و تعجب رو می­کنم به پرستار و در حالی که کم­کم عصبانی می­شوم، می­پرسم:

- خانم پرستار! می شه لطفاً به من بگین آن مجروحی که توی میدون شهدا تیرخورده، کجاست؟

او در حالی که سعی می­کند خودش را کنترل کند. با انگشت سبابه حیاط را نشانم می­دهد. دیگر عصبانی شده­ام. با عصبانیت داد می­زنم:

- میگم مجروحه! تیرخورده!! توی حیاط چکار می­کنه؟!!!

پرستار عکس­ العملی نشان نمی­دهد و نمی دانم چرا از داد زدن من ناراحت نمی­شود که مثلا مثل بقیه چشمانش را از حدقه بیرون بیاورد و صدایش را از صدای من بلندتر کند و بگوید:«آقا ساکت باشین! اینجا بیمارستانه!! بفرمایید بیرون!!!» او همانطور که با انگشتش به حیاط اشاره کرده، خیلی آرام پاسخ می­دهد:

- توی … سردخونه است.

اسم سردخانه که می­آید یخ می­زنم. همیشه از اسم سردخانه به دلشوره می­افتم. این بار هم ناگهان احساس می­کنم از نوک انگشت­های دستم هوای سرد قل می­خورد بیرون امّا توی دلم آتش می­گیرد. نه برای خودم بلکه برای آن بیچاره­ای که هدف ترور کور یک مشت کور از خدا بی­ خبر شده­است. پس او هم شهید شد. جالب این است که قبلا هر گاه برای کسب خبر و عکاسی می­آمدم اینجا، و طرف شهید یا فوت شده بود، هیچوقت اجازه نمی­دادند به سردخانه داخل بشوم؛ ولی این دفعه نمی­دانم چرا همه چیز یک جور دیگر است…
آرام­ آرام مثل اینکه به آرامگاه شهید گمنام می­روم، به طرف سردخانه قدم بر می­دارم. نمی­دانم چقدر زمان طول می­کشد تا بوی خون و کافور به مشامم می­خورد و متوجه می­شوم که در داخل سردخانه هستم. اینجا عجب جایی است هر چه می­گذرد فضا برایم متفاوت می­شود… حالا انگار به این بیمارستان علاقمندم. حس می­کنم اینجا خانۀ من است. مسئول سردخانه که پیرمردی دوست­ داشتنی است و هیچ­ وقت نگاه به صورت مراجعین نمی­کند در حالی که سرش را زیر انداخته­ است، مرا راهنمایی می­کند. به طرف برانکاردهایی که رویشان پارچه­ های سفیدی کشیده­ اند می­رویم. روی هر کدام از برانکاردها یک نفر با آرامشی وصف­ ناشدنی به خواب ابدی رفته­است. امّا، پارچه­ ای که روی یکی از آن­ها کشیده­ اند، سفید نیست. اتفاقاًً مسئول سردخانه هم مرا پیش همان برانکارد می­برد و او را به من نشان می­دهد. به آرامی به برانکارد نزدیک می­شوم. دوربینم را آماده می­کنم تا از او عکس بگیرم. چشمم به چشمی دوربین می­چسبانم و از پشت آن دست مسئول سردخانه را می بینم که به سمت او نزدیک می­شود. پارچه سیاه را، نه! چادر سیاه را از روی صورت او کنار می­زند…آخ… روسری سفیدش مثل هاله ای صورت زیبایش را احاطه کرده­است…

در حکومتی که پس از ظهور حضرت صاحب الزمان (عج) تشکیل میشود کارگزارانی گماره میشوند که ”بتوانند“ اهداف حکومت مهدوی (عج) را به انجام برسانند. او ظهور میکند تا جهان سراسر «ظلم و ستم» را به نفخه بهشتی «قسط و عدل» از حضیض جهنم نجات دهد. چنین حکومتی که امر عدالت را سر لوحه خویش قرار داده، بنا دارد اسلام را آنگونه که پیامبر رحمت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) از جانب خداوند منان به عالم هدیه داده، پیاده کند. دینی که بر پایة قسط و عدل پا برجا گردیده و به عنوان آخرین دین الهی اکمال مکارم اخلاقی و بازگشت انسان به وطن اصلیاش- یعنی بهشت- را در دستور خویش مقرر فرموده است.

اگر چه وجود ذی جود حضرت صاحب الزمان (عج) در رأس حکومت مهدوی- خود- سرچشمه الطاف، عنایات و برکات الهی بر عالمیان است- لیکن- بدیهی است در اداره جهان نیروهای ”انسانی“ نقش اساسی را ایفا خواهند کرد. به عبارت دیگر حضرت مهدی سلام الله علیه حکومت خود را از طریق افرادی به پیش میبرد که آنها هم زمینیاند؛ از پدر و مادری بدنیا میآیند، دوران کودکی را پشت سر میگذارند، به مدرسه میروند، به دوران جوانی میرسند، کار میکنند، ازدواج میکنند، پدر و مادر میشوند و در نهایت میمیرند. از این نظر با انسانهای امروزی تفاوتی ندارند، اما ویژگیهایی را خواهند داشت که آن ”ویژگیها“ آنان را با قاطبة انسانهای امروزی متفاوت میکند.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر               کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

امروزه متأسفانه بدلایل بسیاری که جای بحث آن در این مقال نیست، انسانهایی که به تمام معنا «انسان» باشند بندرت پیدا میشوند. بسیاری، از انسانیت، تنها به وجه حیوانیاش بسنده کردهاند. عجیب آن که اگر کسی کمی از این وجه، به انسانیت بیشتر گرایش داشته باشد، دیگران چشمان تعجب به او میگشایند. برای انسان امروز متأسفانه انسان حقیقی- و نه واقعی- کیمیاست، اما- نوعی دیگری از انسان (که هر چه بیشتر خود را به حیوان نزدیک تر میکند تا جایی که حتی حیوان هم بر او احساس شرف میکند) چه بسیار دیده میشود. گشتی در محصولات تهاجم فرهنگی- فیلم، تلویزیون، اینترنت، کتاب، مطبوعات و آثار به اصطلاح هنری (به ویژه از نوع غربیاش) این ادعای دردمندانه را اثبات میکند.

انسان- این نادره هستی- در حکومت مهدوی (عج) است که نقش صحیح خود را ایفا میکند. حضرت صاحب الزمان (عج) برای کارگزاری حکومت خود انسانهایی را خواهند خواست که به تمام معنا انسان باشند. این انسانها را از جای دیگری برای زمین به ارمغان نخواهند آورد. به یقین باید شرایط ظهور آن حضرت مهیا شود تا مجوز الهی برای بیرون آمدن قائم آل محمد (ص) از پرده غیبت صادر گردد. یکی از شرایط، وجود انسانهایی است که بتوانند وظیفة کارگزاری حکومت حضرت ایشان را در بهترین شکل ممکن به انجام برسانند.

انسانها از دو طریق برای نقش آفرینی در حکومت مهدوی (عج) آمادگی لازم را بدست میآورند: فردی و عمومی. ارادتمندان به حضرت ولیعصر (عج) و مشتاقان حکومت مهدوی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ابتدا باید در جهت آمادگی فردی خود را از هر نظر تلاش کنند، آنگاه از طریق ارتباطات موجود در سطوح گوناگون به پرورش انسانهای دیگر بپردازند تا آن حضرت آمادگی جهانی را برای ظهور تشخیص دهند. خودسازی بر مبنای ویژگیهایی که مولای متقیان حضرت علی (ع) برای کارگزاران حکومت لازم و ضروری دانستهاند، آمادگی متناسب را از حیث فردی ایجاد مینماید. پرورش تک بعدی اگر چه در حد خود خوب است اما به طور قطع کافی نیست، بلکه باید بر پایه آموزههای علوی (ع) از هر نظر آماده بود.

روابط نیکو، رفاقت، مدارا، دور اندیشی، مروت، جوانمردی، بلند همتی، ایثار، خوشرویی، نشاط، حلم و بردباری، تجربه اندوزی، مشورت، حفظ ایمان، احترام به دیگران، فکر، تلاش و کوشش پیگیر، پشتکار در کارها، نداشتن غرور و خودپسندی، رازداری، آزاد اندیشی، راستگویی، مردم داری، دوری از سستی و کم کاری از ویژگیهای فردی کارگزاران حکومت مهدوی (عج) است.

پرداختن به عمل آگاهانه، عدم مغایرت گفتار و عمل، ساده زیستی، ساده پوشی، دردشناسی، شجاعت و شهامت، احترام به قانون و حدود الهی، مسئولیت پذیری، بلند نظری، خود را خادم مردم دانستن، سود رسانی به مردم، اصلاح طلبی، عدم گروه گرایی، افشاگری در مورد دشمنان داخلی و خارجی، احترام به شأنیت و شخصیت کارگزار حکومت، داشتن طرح و برنامه، برنامهریزی و داشتن توانایی مدیریت از دیگر ویژگیهای کارگزان حکومت حضرت امام زمان (عج) میباشد.

کارگزار حکومت مهدوی (عج) باید از تملق و چالوسی پرهیزکند، تملق و چالوسی دیگران در او تأثیری نگذارد. با خائنان کمترین ارتباط را نداشته باشد و از موضع تهمت دوری نماید. خائنان که آفت مسئولان و عامل شکست آنان است را برکنار کند و کارگزاران شایسته را بکار بگمارد. در گزینش قابلیتها، تواناییها، و لیاقتها را مد نظر قرار دهد و امکان افزایش آن را فراهم آورد. افراد کارآموزده را مورد استفاده قرار دهد و از امتیاز دهی و ایجاد توقع بیجا پرهیز کند. عوامل خود را بر مبنای آزمون عملی انتخاب کند و در اعطای مسئولیتها، ملاحظات و مصلحت اندیشیهای غیرمسئولانه را بکار نبرد و رتبه افراد را بر پایه عمل آنان ارتقاء دهد.

کارگزار حکومت مهدوی (عج) خود بر مبنای عدل زندگی میکند و بر پایه عدالت داوری کرده و حکم میکند. همه افراد (از جمله خود) را در برابر قانون مساوی میداند و ضمن میانهروی و تعادل، دیگران را به این ویژگی فرا میخواند. با رشوهخواران و رشوهدهندگان مبارزه مینماید و در مصرف بیت المال احتیاط میکند. او هرگز در بیت المال خیانت نمیکند و سیاستهای اقتصادی را مطابق با موازین شرع طراحی و به اجرا میرساند. حقوق دیگران را به بهترین شکل پرداخت میکند و میان آبادانی و مالیات توازن برقرار مینماید.

کارگزار حکومت مهدوی (عج) هم خود و هم دیگران را- در سطح مسئولیت خود- برای کارزار با دشمنان آماده بار میآورد، و با تقویت بنیة دفاعی به هیچ دشمنی اجازه تعرض نمیدهد. کارگزاران زیردست خود را کنترل میکند و از مجموعه و اطلاعات مجموعة خود حفاظت و حراست میکند.

کارگزار حکومت مهدوی (عج) میداند انتصاب مسئولان بیتخصص، غیرکاردان و ناکارآمد چه ضررهای فاحشی را به دنبال دارد بنابراین در صورت اصلاح ناپذیری آنان، حذفشان میکند. او در هیچ مجموعه فاسدی مسئولیت نمیپذیرد و به علل زوال و انقراض حکومتها واقف است.

بنابراین آحاد مؤمنان در جایگاه منتظر، میبایست در جهت اصلاح خویش تا رسیدن به شخصیت ”صالح“ حرکت نمایند و در جمهوری اسلامی که قرار است طلیعه حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) واقع شود چنانچه کارگزاری حکومت را در هر پایه به عهده دارند، خود را به ویژگیهای کارگزاران حکومت مهدوی (عج) نزدیک سازند. در چنین روزگاری است که هر اقدام ما عملی خالصانه، عبادتی عارفانه و وصلی عاشقانه است.

انقلاب اسلامی ایران، برگرفته از نهضتی الهی است که در طول تاریخ، تداوم خویش را در صحنه نبرد حق و باطل حفظ ‌کرده است. در دنیای کنونی، قدرت های خودکامه جهان با بهره ‌گیری از کلیه امکانات سخت و نیمه سخت و نرم، کابوس سیاه خود را بر پهنه جهان گسترده و به خاطر تداوم سلطه اهریمنی خویش به استعمار فرهنگی و استثمار فکری و اقتصادی مستضعفین پرداخته و در راه مسخ ارزش­ ها و خارج نمودن انسان از هویت فطری اش، جدیدترین و قدرتمندترین رسانه ها (از قبیل سینما، تلویزیون، ماهواره، و شبکه های مجازی) را به خدمت خویش درآورده و سالیان بسیاری است که ارزش­های مشرکانه خود را در تمامی ابعاد فرهنگی، سیاسی، هنری، اجتماعی و اقتصادی آن به مردم جهان تحمیل کرده ­اند.

این مسأله تا آنجا پیش رفته است که نجات جامعه از بطن مظاهر شرک و آثار آن، بسیار سخت و طاقت فرسا جلوه می کند و با کمال تأسف برخی مسئولان ساده اندیش افسار این مرکب چموش را بر زین آن نهاده و دست استیصال بر سر گرفته اند.

اگر به این مقوله از سوی مسئولان و مردم، دردمندانه، عاقلانه، آرمان گرایانه، صحیح، برنامه ­ریزی شده و بر مبنای تکلیف الهی نگاه شود و بازشناسی و تبیین آثار و عواقب این سیطره شیطانی در زمینه­ هایی که به اصل اسلام و انقلاب اسلامی مربوط می شود در اولویت امور فرهنگی قرار گیرد، تردیدی نیست که به مرور، موجبات رهایی بشر امروز را از قید و بندهایی فراهم می­ کند که مانع آزادی و کرامت انسانی در راه رشد و تکامل بوده اند و با تکیه بر این آگاهی راه برای جایگزینی ارزشهای اصیل اسلامی هموار خواهد شد.

برای روشنگری بیشتر اهتمام مضاعف به سخنان مقام معظم رهبری توصیه می شود که معطوف به دشمنی‌‌‌های عمیق استکبار جهانی با انقلاب اسلامی به صراحت اعلام می‌کنند که: «ما با استکبار و نظام سلطه و تسلط چند کشور بر جهان مخالفیم و نخواهیم گذاشت این چند دولت با سرنوشت دنیا بازی کنند.» ایشان در این راستا نقش نیروهای فرهنگی انقلاب اسلامی را در باور سازی وجود تهاجم فرهنگی و مقابله با آن بسیار حساس و مهم توصیف نموده و با تاکید بر تاثیر هنر می‌فرمایند: «این حرکت عظیم انقلاب اسلامى، یک حرکت تمام شده نیست. حالا یک گوشه‏ ى از لشکر آن من و شماییم که حالا یک ذره مثلاً اهل ادب و فرهنگ و اینها محسوب میشویم؛ «و للَّه جنود السّماوات و الارض»؛ این حرکت عظیمى که با انقلاب اسلامى شروع شد، یک حرکت تمام شده نیست؛ مطلقاً تمام شده نیست، آن حرکت ادامه دارد. همینى که حالا معمول شده که در بیان ها و در تلویزیون و توى تبلیغات و توى دادگاه و توى زبان همه، میگویند: جنگ نرم؛ راست است، این یک واقعیت است؛ یعنى الان جنگ است. البته این حرف را من امروز نمی‌زنم، من از بعد از جنگ - از سال ۶۷ - همیشه این را گفته‏ ام؛ بارها و بارها. علت این است که من صحنه را می‏بینم؛ چه بکنم اگر کسـى نمی‏ بیند!؟... این تمام نشده. چون تمام نشده، همه وظیفه داریم. وظیفه‏ مجموعه‏ فرهنگى و ادبى و هنرى هم وظیفه‏ مشخصـى است.

خوشبختانه یا متأسفانه، با فقدان فرهنگ مطالعه، رسانه‌های صوتی و تصویری یکه ‌تاز میدان جنگ نرم شده اند و با توجه به اینکه هر فرد بیش از هشتاد درصد اطلاعاتش را از طریق چشم و گوش به دست می‌آورد، اثرگذاری تهاجم فرهنگی دشمن چند برابر شده است. رسانه‌های تصویری (مثل سینما و تلویزیون) تأثیر به سزایی در تغییر فرهنگ جامعه دارند؛ لذا هالیوود (به عنوان بزرگترین کارخانه تسلیحاتی و مهماتی جنگ نرم استکبار) سالانه بیش از ۷۰۰ فیلم سینمایی با درآمد هنگفتی نزدیک به ۱۵ میلیارد دلار سود خالص تولید و قریب به ۸۰ درصد سینماها و تلویزیون‌های دنیا را تغذیه می‌کند.

حال با این شرایط آنچه بی ‌تردید در حال وقوع است، استفاده غرب از ابزار فیلم و سینما علیه جمهوری اسلامی است که به عنوان نمونه به فیلم‌هایی مثل «بدون دخترم هرگز»، «سربازان آیت الله»، «ترس مقدس»، «۳۰۰»، «اسکندر»، «پرسپولیس»، «سنگسار ثریا»، «گلاب»، و… اشاره می‌شود که مستقیماً نظام جمهوری اسلامی را نشانه گرفته ‌اند. علاوه بر این سریال‌های مؤثری همچون «۲۴» و «هوملند» نیز هستند که با همین اهداف ساخته شده و عرضه می‌گردند.

این در حالی است که در این میان، فیلم‌های انیمیشن جایگاه ویژه ‌ای را از نظر جذب مخاطب و تأثیر بر او به خود اختصاص می‌دهند. فیلم‌ها و سریال‌های انیمیشن ـ به خصوص ـ در میان کودکان و نوجوانان طرفداران فراوانی دارد و به همین دلیل از طریق آن‌ها مفاهیم بسیاری به بچه‌ها منتقل می‌گردد، و بلافاصله بعد از پخش یک کارتون قدرتمند، تصویر آن در جاهای مختلف در لباس‌ها، دفترها، کیف‌های مدرسه، و امثال آن حک می‌شود. بی‌سبب نیست که مثلاً شرکت والت دیسنی به عنوان یکی از مشهورترین شرکت‌های سرگرمی و انیمیشن در آمریکا در سال ۲۰۰۶، بالغ بر ۱۳۷ هزار کارمند داشته و از طریق ساخت و نمایش فیلم‌های انیمیشنی‌اش حدود ۵۷ میلیارد دلار درآمد کسب کرده‌است.

ضمن این که، با وجود این‌ها، غرب در جنگ نرم خود علیه کشورهای دیگر، به ویژه علیه اسلام، تشیع، و ایران از تکنولوژی بازی‌های رایانه‌ای نیز استفاده‌های فراوانی می‌برد. این بازی‌ها در کنار امکانات سمعی و بصـری خود، امکان مشارکت مخاطب را در جریان داستان تا حد زیادی فراهم می‌کند و از این طریق ذهن و فکر مخاطبان، به ویژه کودکان و نوجوانان را با اهداف سازندگان آن‌ها همراه، همسو، و سازگار می‌نماید.

باید پذیرفت غرب با سرمایه‌گذاری هنگفتی که در این زمینه کرده، تا حد بسیار زیادی توانسته ذائقة ارزشی و فرهنگی مخاطبان این آثار را به سوی اهداف استعماری خود جهت دهد و به وضوح در بسیاری از بازی‌های رایانه‌ای وارداتی، سبک زندگی غیر اسلامی و غیر ایرانی تبلیغ می‌شود و از آنجا که این نوع بازی‌ها می‌تواند مستقیماً با کودکان و نوجوانان ارتباط برقرار کند و نقش تربیتی بسیار زیادی دارد؛ دنیای غرب از این فضا نهایت استفاده را در جهت ترویج ارزش‌های خود می‌برد.

از سوی دیگر، این روزها کسی در استفاده‌ دولت‌ها و حکومت‌ها از هنر به عنوان ابزار استراتژیک شک ندارد، بلکه همگی به این کلیات اعتقاد داشته و آن را قبول دارند، اما متأسفانه، همان افرادی که (اتفاقا در مقام مسئولان فرهنگی) در سخنرانی‌های خود چنین جملاتی را با التهاب و جدیت مطرح می‌کنند، در عمل و در حوزه‌ مسئولیت خود، به راحتی مصادیق این اعتقاد را نادیده می‌گیرند. گواه این ادعا، میزان سخنان مسئولان فرهنگی کشور در مقایسه با آمار و ارقام و کیفیت فیلم‌ها، سریال‌ها و دیگر محصولات سمعی‌بصـری است که در رسانه ملی، شبکه خانگی، سینماها، و... به مردم کشورمان ارائه می‌شود.

باید به صراحت اذعان داشت متأسفانه هنوز بسیاری از مسئولان حوزه‌های متعدد فیلم و سینمای کشور به این باور نرسیده‌اند که غرب و به خصوص آمریکا در حوزه‌ی سینما استراتژی دارند و این استراتژی تابعی از سیاست‌های کلی آن‌هاست که در مقوله جنگ نرم تعریف می شود.

شاید به دلیل همین عدم باور است که در برابر جوایز سینمایی اعطایی غرب به ایران ذوق زده می‌شوند. تحقیقاً بسیاری از جوایز موصوف، به علت امتیاز یا امتیازهای مثبتی است که آن فیلم ها به پیشبرد اهداف و سیاستهای غرب می دهند و البته در برابر آن، امتیاز منفی را نثار فرهنگ و کشور خود می­سازند. حتی جایزه‌ اسکار هم دقیقاً همان سالی به ایران داده می‌شود که تهدید های حمله‌ آمریکا و اسرائیل به ایران علنی شده و شدت میابد.

فراموش نکنیم در همان سالی که سردمداران غرب اوضاع ایران را رقت‌بار توصیف می­ کردند و ایران را در قبال برنامه‌ هسته‌ای ­اش به دروغ ‌گویی متهم می‌ساختند؛ فیلم اسکاری ایران «جدایی نادر از سیمین» بر دروغ‌گویی ایرانیان به شدت تأکید می­ کند! و افسوس که این داستان دنباله ­دار در جشنواره­ های داخلی هم به صورتی جدّی پیگیری می­شود و این جا هم همان گونه فیلم­ها مورد تشویق و تقدیر قرار می­گیرند!

حال در برابر این خطاهای آشکار و غیرقابل انکار، در مقابل چنین رفتارهایی، گروهی از افراد مطلع و متخصص هستند که در موقعیت­ ها و شرایط متفاوت، به نقد عناصر ضددینی، ضد اسلامی، ضد شیعی و ضدایرانی در فیلم­ ها و برنامه­ های داخلی و خارجی می­پردازند؛ اما مسئولان به جای بهره­ برداری، عملاً آنان و دیگر هنرمندان و فیلمسازان عرصه انقلاب اسلامی را از حیز انتفاع خارج می­ کنند، بلکه توجیه‌های بدتر از گناه هم ارائه می‌دهند!؟

ناگفته پیداست که فیلم (اعمّ از سینما، تلویزیون و فعالیت­های سمعی و بصـری و بازی­های رایانه ­ای) به عنوان مؤثرترین رسانه، ضمن اینکه اگر در دست دشمن باشد می­تواند «تهدید» قوی­ به حساب آید و متقابلاً در دست نیروهای خودی قطعاً یک «فرصت» بی­ نظیر است؛ بی شک از فیلم می­توان درجهت مقابله با تهاجم فرهنگی و جنگ نرم به بهترین شکل بهره­ برداری کرد؛ تردیدی نیست که فیلم می­تواند به عنوان یک بازوی قدرتمند و مؤثر آموزه­ های اسلام و انقلاب اسلامی را به مردم، مسئولان، مسلمانان جهان، ملت­های جهان و مخاطبان دیگر آموزش دهد؛ معلوم است که فیلم می تواند باعث ایجاد و حفظ وحدت ملی و تقویت انسجام اسلامی شود، واضح است که فیلم توان افشا و معرفی عاملان و عوامل ناامنی را (در همه سطوح) دارد و می­تواند احساس عشق و محبت یا تنفر و بغض را نسبت به کسی یا چیزی ایجاد کند؛ و نیز همدلی، همزبانی، و همراهی مخاطبان خاص و عام را با اهداف نظام جمهوری اسلامی برانگیزاند؛ اما چرا از این امکان بسیار بزرگ در جهت مبارزه با جنگ نرم دشمن غفلت می شود؟

اگر دلیل آن را غرض و مرض برنامه ریزان و مسئولان مربوطه در حوزه های سینما و تلویزیون ندانیم، باید بر این اذعان کنیم که، درک و دریافت نمونه­ ها و مصادیق جنگ نرم در محصولات دوست و دشمن و تصمیمات مسئولان خودی و غیرخودی پیچیدگی فراوان و خاصی دارد، که متخصصان خود را می طلبد که اگر مسئولی فاقد دیدگاه آشنا و دقیق برای این کار نیست، قطعاً باید برای تصمیم و اقدام در این مسیر، از نظرات و اقدامات کارشناسان برجستۀ متعهد، متخصص، و آگاه بیش از پیش بهره برداری نمایند. اما آیا واقعأ چنین است؟...قضاوت با ذهن های بیدار و عادل و هوشیار...یا حق

من دوست دارم با تو باشم تا تو هستی
ای آن که رو در روی چشمانم نشستی
من دوست دارم جان خود ریزم به پایت
از بس که جانم را به جان خویش بستی
من دوست دارم دستهایت را ببوسم
دستی که با آن پایه های عرش بستی
من دوست دارم در قدمگاهت بمیرم
باور کن ای زیباترین معشوق هستی
من دوست دارم لب به جام می گذارم
جامی که انگور شرابش را تو رستی
من دوست دارم هی بمیرم هی بمیرم
روزی که بینم از میان ما بجستی
یعنی خدایی، تو همان دلبر ترینی
آن دلبری که این دل زارم شکستی؟
باور کنم صدها هزاران وعده ات را
قول و قراری را که دادی گاه مستی؟
هشیار تر از تو ندیدم در دو عالم
من غوطه ور هستم به بحر خود پرستی
شاید گناهم سر نهادن بود، شاید
بر آستانت، کاین چنین قلبم شکستی
هر بار با من وعده کردی شامگاهان
اما سحر، پیوند پیمان را گسستی
ای دلبرم، ای دلبر بی جانشینم
دیوانه وارم بر سر عهدی که بستی
عهدی که من در عالم ذر با تو بستم
عهدی که تو با من در آن ایام بستی
گر صد هزاران بار جانم را بگیری
بر عهد و پیمانم، همان عهد الستی