مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

مهدی عظیمی میرآبادی

بسم الله الرحمن الرحیم(1)
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)
الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ (3)
مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (4)
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (5)
اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ (6)
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ (7)

طبقه بندی موضوعی

۴۳ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

گفتم مرو، تا مروه! اما، او صفا می کرد و رفت
تا کعبه دلبر، بسی، یا ربنا می کرد و رفت
تا دید صحن و خانه را، فریاد هو هویش رسا
از شوق وصل عاشقی، جان را رها می کرد و رفت

هر قدر دست می کشم از نان بیشتر
جانبخش می دهد به دلم جان بیشتر

شب بین آسمان و زمین می برد مرا
گیرد به صبح یک دو سه پیمان بیشتر

پرسید، راضی ای که تو را زخم می زنم؟
راضی به زخم داغ فراوان بیشتر؟

دردی که بند بند تنم را گرفته است
تصویر طب اوست، ز درمان بیشتر

ترسم ز امتحان بلاهات رد شوم
گردم دچار دوری و حرمان بیشتر


یاس یعنی روضه ی آلاله ها

در سکوت گریه پروانه ها

در سکوت آری، ولی امیدوار

تا رسد دوران جان آیه ها

کاروان رفت و من از بس تنها
در غم بی کسی ام، جا ماندم

شب هنوز است که تاریک و سیاه،
دوری روی تو می گریاندم

گفته بودم چو رسم نزد تو، من
شکوه آغاز کنم، کو آن دم؟

سر گذارم به سر شانه تو
این سخن را به تمنا راندم

گفته بودند به من مجنونی
زانکه معشوق منت، من خواندم

من هم از یار وفا می طلبم
از جنون است که مو افشاندم

شبیه ابلهانم کردی ای یار

و رسوای جهانم کردی ای یار

از آن روزی که مجنون تو گشتم

به زندان میهمانم کردی ای یار

هزاران خیمه را دیدی کسی برپا کند امّا

عمود خیمه را در جایگاه خویش نگذارد؟

و یا آیا کسی صد ها رمه در مرتع و صحرا

به جای یک شبان در دست های باد بسپارد؟

یقیناً عقل کل ماسوای خالق اعلی

که از سوی خدا پرچم برای خلق بردارد

برای آنکه تا روز ابد از بهر خلق الله

ز ابر لطف حق باران رحمت سر به سر بارد

برای آنکه تا اوج فلک، بالا تر از بالا

رساند سایه سار دین، درخت پاک می کارد

در عید الله اکبر او به رسم عاشقان گویا

میان صفحه دلها نقوش عشق بنگارد

ولایت را امامت را خلافت را وصایت را

میان دستهای حضرت مولا علی، با عشق بگمارد

سپس بیعت کند با او، بگیرد در بغل او را

میان دست های خود، دو دست خویش بفشارد

ادیبا طی شود این روزگار سخت واویلا

به یمن عیدی مولا تو را هم وقع بگذارد

علی عشق و علی عشق آفرین است  

علی روشنگر عرش برین است 

به رغم کینه های جاهلیت

علی تنها امیرالمومنین است

چرا میان عاشقان، کسی مرا نمی برد؟

در این جهان بی کسی، کسی مرا نمی خرد؟


میان ماست حائلی که من به او نمی رسم

خدای من چرا کسی حجاب را نمی درد؟

گوشه چشمی ز کرم باز شد

ره بنمودی، سفر آغاز شد


ای که همه بسته به موی تو اند

رهسپر عاشق کوی تو اند


ای که جهان مست تولای تو

کون و مکان صحن مصلای تو


کعبه تو قبله مقصود ما

ای سبب زندگی و بود ما


مهر تو روشنگر شب های ما

یاد تو ذکر دل و لب های ما


سال به سال عمر من خسته جان

رفته به تعجیل، چو آب روان


چون رمضان می شد و شب های قدر

گاه دعا بود و گه شرح صدر


من زخدا کوی تو را خواستم

بوی تو را، روی تو را خواستم


گوشه چشمی زکرم باز شد

ره بنمودی، سفر آغاز شد

مرا مقرون منت کردی ای دوست

تو از من رفع محنت کردی ای دوست


دلم را عشق دادی، سوز دادی

پذیرفتی، محبت کردی ای دوست


مگر من لایق کوی تو بودم

که این بیگانه دعوت کردی ای دوست؟


نمی دانم چه گویم با تو، گنگم!

که رحمانی و رحمت کردی ای دوست.