مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

مهدی عظیمی میرآبادی

بسم الله الرحمن الرحیم(1)
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)
الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ (3)
مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (4)
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (5)
اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ (6)
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ (7)

طبقه بندی موضوعی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، باز هم مثل همیشه غیر از خدا هیچ کس نبود. از میان بندگان خدا پسر جوانی بود به اسم "ناسر" که موقع تنظیم شناسنامه این کلمه را اشتباهی به جای "ناصر" نوشته بودند و خانواده ­اش هم خیلی موضوع را جدّی نگرفته بودند. حتی گاهی پدر زحمتکش ­اش به شوخی می ­گفت: "ناسر یه جور نسناسه". بعضی ­ها هم به پشتوانۀ شوخی پدرش اسم او را عوضی می ­گفتند. ناصر، یاسر، جاسر، قاصر، و اسم هایی بود که روی او می ­گذاشتند. یک بار هم فردی او را "قاطر" صدا زد که خیلی به ناسر برخورد و به همین خاطر تصمیم گرفت اسمش را عوض کند؛ اما همیشه به ادارۀ ثبت احوال دیر می ­رسید چون دیر از خواب بیدار می ­شد و تا می ­آمد خودش را جمع و جور کند، اداره تعطیل می ­شد، بنابراین به راهنمایی یکی از دوستانش اینترنتی ­اش از در توجیه در­آمده بود که: « ناسر یک اسم ترکیبی عربی ـ انگلیسیه که از ترکیب ناس + er درست شده و دو تا معنی داره: یکی ­اش اینه که ناسر از همه آدم ترم، و یکی دیگه هم ناسر کسیه که دیگران را آدم می­کنه» البته این توجیه ­های احمقانه را فقط بعضی ها مثل من قبول می ­کردند و بعضی ­ها هم بدتر از قبل به او می ­خندیدند؛ نه به اسمش و نه به توجیه ش، بلکه بیشتر خودش را مسخره می­ کردند که : "احمق! اقلّاً برای توجیه تنبلی ه­ات، یه منطق درست و حسابی جور کن!" اما ناسر گوشش به این حرف ­ها بدهکار نبود، معمولاً قیافه ­ای حق به جانب به خودش می­ گرفت و بادی به غبغب می انداخت و می ­گفت: بالاخره یک روزی شما را هم آدم می ­کنم" و در پاسخ آن هایی که می ­گفتند: " تو اگه حال داری یه کم خودتو تکون بده! شدی مثل کدو تنبل! " می ­گفت: " اولا به شما چه! بعد هم، بابام که حسابی پول داره، مادر هم که خیلی دوستم داره، خدا هم که همین به تحفه را بیشتر به اون ها نداده پس غصۀ چی رو باید بخورم؟! " ناسر راست می ­گفت. پدرش کارگری شیفتی بود که باید 24 ساعت پشت سر هم کار می کرد و به جاش 48 ساعت استراحت می ­کرد، اما او حتی زمان استراحتش را هم به کار اختصاص می ­داد، تا پول در بیاورد و به قول خودش" آتیۀ زندگی"­خودش و خانواده اش را بسازد. معلوم  است که حالا هم خانه، هم ماشین، و هم پس ­انداز خوبی دارد که خانواده اش می ­توانند سال ها به راحتی با آن زندگی کنند. البته گاهی هم از ناسر می ­خواست که این همه هزینۀ اضافی نتراشد و مال و منال پدرش را صرف شارژ اینترنت و سیم کارت و اهدا به دوست دخترهای نسناسش نکند و پول زبان بسته را به آب ندهد و روزانه قابل توجه توجیبی ­اش را برای روز مبادا پس انداز کند، اما او اهل این حرف ها نبود. تازگی ­ها نمی ­دانم از کجا، ولی از یک جای خیلی خوب!! یاد گرفته بود که " همه چیز را مسخره کن! همه جا پیروز هستی!" حالا او این دستور العمل را به خوبی بکار می ­گرفت.

آن روز که مادرش به اصرار پدر، با هزار قربان صدقه از خواب بیدارش کرده و با چشمان پف ­کرده سر سفرۀ هفت سین تحویل سال نشانده بودش، و از ته دل هم برایش سال خوبی را آرزو ­کرده ­بود؛ پدرش بعد از مدت ­ها در کنار او نشسته اما خیلی تو فکر فرو رفته و غصه اش گرفته بود که :" اگر من بمیرم، چه بلایی برسر خانواده ­ام میاد. " نگرانی پدر را می­ شد به خوبی از چشمان اشک آلودش تشخیص داد. ناسر که هنوز از اصرار پدرش برای بیدار کردن او دلخور بود، به تمسخر قهقهه ­ای سر داد وگفت: " دهن آدم که با حلوا حلوا گفتن شیرین نمی شه! حالا کو تا بمیری ؟! " مادرش که اصلاً انتظار یک همچه بی­ ادبی و قدر ناشناسی را از ناسر نداشت، برای اولین بار با دست راستش زد توی دهن ناسر، و همان جا سفرۀ هفت سین را تبدیل کرد به صحرای محشر! من هم واقعاً تعجب کردم وقتی دیدم یک پسر تنبل بی عرضۀ بی شعور، که سنگین تر از قاشق و چنگال ( و البته گوشی موبایل) بلند نکرده، و سفت تر از بالش پر در تمام عمرش ندیده بود، و خشن­ ترین دعوایی که داشته توی "چت روم" بوده، حلا چطور هیکل گنده ­اش را مثل توپ بسکتبال به در و دیوار می ­زند که چرا مادرش به او بی ­احترامی کرده و شخصیتش را پیش پدرش ضایع کرده است. پدر مثل همیشه هاج و واج مانده بود و فکر می­ کرد، چه اشتباهی کرده که ناسر این جوری شده! آیا در تأمین او کوتاهی کرده است؟! مادرش هم مانده بود که این چه کاری بود که کرد و پشت دست راستش را می­ گزید که نکند پسرش "عقده ای" بار بیاید! بالاخره هر چه بود شیرینی سفرۀ تحویل سال مثل زهر مار تلخ شد. ناسر دوباره قهر کرد و به اتاقش رفت، وارونه خوابید و بلند بلند شروع کرد به هق هق کردن! مرد گنده

پدر و مادر کمی به هم نگاه کردند و بعد از لحظاتی هر کدام به سویی رفتند. پدر بیچاره جلوی تلویزیون غمبرک زده بود و آهی از افسوس سر می ­داد و مصاحبۀ یک جوان نخبۀ ایرانی را می ­شنید که نمی دانم چه کار مهمی انجام داده بود و حالا داشت سال نو را تبریک می ­گفت. مادر هم در آشپزخانه خودش را مشغول کرده بود و زیر پوستی گریه می­ کرد؛ گاهی هم دست راستش را نگاه می ­کرد. مانده بود از دستش خوشش بیاید یا نه!

دقایقی گذشت مادر که کاری از دستش بر نمی ­آمد، فکری کرد و غمگین، سینی را با دو تا چای تازه آورد تا یک جوری شوهرش را وا دارد که در این وقت و ساعت تحویل سال نو، او دل پسرش را به دست آورد و به کنار سفره بازش گرداند. مادر دلیل آورد که "مهربانی مار را از سوراخ بیرون می آورد" و پدر متعجب بود، از این که در طول عمرش حتی یک بار هم به ناسر حرف سخت نزده و یک دفعه هم ابروهایش را به هم نپیچانده ­است!  بالاخره وقتی اصرار همسرش را دید راضی شد که به خاطر حفظ خانواده اگر چه خودش شاکی بود، برود و از متهم طلب بخشش کند!، اما همین که خواست بلند شود، صدایی او را  سر جایش میخکوب کرد. چشم در چشم مادر دوخت که او هم از تعجب شاخ درآورده بود. هر دو با چشمانی که از تعجب گرد شده به همدیگر نگاه می کردند. این صدا چه بود؟! صدایی که هر لحظه بلندتر می شد و آن ها را بیشتر به حیرت وا می داشت، صدای خروپف ناسر بود. همین قصۀ ما به سر که نرسید هیچ، دوباره از سر شروع شد!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی