مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

مهدی عظیمی میرآبادی

بسم الله الرحمن الرحیم(1)
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)
الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ (3)
مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (4)
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (5)
اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ (6)
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ (7)

طبقه بندی موضوعی

شاه داماد

صدای زنگ همچنان می­آید. چرا هیچکس در را باز نمی­کند. از بس زنها شلوغ می­کنند که صدا به صدا نمی­رسد. کاش لااقل یک نفر می­رفت در را باز می­کرد. نمی­دانم ساعت چند است، ولی می­دانم که خیلی دیر شده و مهدی هنوز نیامده. زیر این قفس توری دارم خفه می­شوم. نمی­دانم این زنهایی که آمده­اند و اینقدر به خودشان رسیده­اند و هفت قلم آرایش، اصلا فکر کرده­اند که ممکن است کسی از این کارشان خوشش نیاید. اووف! نمی­توان نفس کشید. کاش یک نفر پنجره را باز می­کرد. خوشبختانه مثل اینکه آن دختر بجه صدای دعای مرا شنید و می­خواهد پنجره را باز کند. ببین چطور پایش را گذاشته روی زانوی مادرش و بالا می­رود؟ مادرش هم اصلا حواسش نیست و دارد با زن کناری­اش پچ­پچ می­کند. دخترک دستش را می­کشد تا به دستگیره برسد. خوشبختانه هم دستش می­رسد و پنجره را باز می­کند. پنجره که باز می­شود صدای زنگ در واضح تر شنیده می­شود، ولی باز هم صدای نوار ترانه بیشتر می­آید. بالأخره یکی از زنها صدای زنگ را میشنود.

-    بابا، یکی بره اون درو باز کنه!!

-    راستی! آقا مهدی چرا اینقدر دیر کرده؟

-    ای وای! از مردها هیچکس نیست بره درو باز کنه؟

-    خوب توی مردها هم مثل ما شلوغه دیگه. صدا به صدا نمی­رسه.

-    بالأخره

فقط جر و بحث می­کنند. خوب یک نفر در را باز کند دیگر! شاید اصلا خود مهدی باشد که یک ساعتی است پشت در مانده و در می­زند. دلم می­خواهد کاش می­توانستم داد بزنم که:

-    ای بابا! به جای این همه حرفای الکی، لااقل یک کار مفید انجام بدین!!

ولی با خودم می­گویم. زشت است، بالاخره مردم مهمان ما هستند. همان دختربچۀ زرنگ به سمت در می­دود و به زور خودش را بالا می­کشد وآن را باز می­کند. مهدی که سرش را زیر انداخته از لای در پیدا می­شود. زبان بسته آنقدر خجالتی است که حتی خجالت می­کشد سر سفره عقد خودش بیاید. صدای زنها یک لحظه قطع میشود و همه به سوی در نگاه میکنند. آخ هی چه آرامشی! اما این آرامش بیشتر از چند لحظه دوام نمی­آورد و آنهایی که تا حالا به خودشان مشغول بودند و صدای بمب هم از جا تکانشان نمی­داد یکسره با اعتراض از دختر بچه می­خواهند که جلوی در را نگیرد و بگذارد آقا مهدی به داخل بیاید. محمودآقا پدر مهدی از طرف مردها به سمت در می­رود و با احترام او را مؤاخذه می­کند که چرا دیر کرده­است. مهدی با خجالت معذرت می­خواهد و پدر صورتش را می­بوسد و دستش را می­گیرد و به سمت ما می­آوردش.

-    برای سلامتی شاه داماد صلوات

-    اللهم صل علی محمد و آل محمد

-  دیگه اسم شاه رو نیارین! بگین برای سلامتی آقاداماد صلوات!

زنها با خنده و تبسم صلواتی می­فرستند و خودشان به خاطر اینکه مهدی با آن قد رشیدش دارد وارد می­شود، جمع و جور می­کنند و چند تایی از زنها هم با شوخی و متلک دیر آمدن مهدی را به وی متذکر می­شوند. صورت و گونه­های مردانۀ مهدی مثل لبو سرخ شده، حالا نمی­دانم از این حرف­ها خجالت می­کشد یا از این که باید بیاید سر سفره عقد با من بنشیند.

ناگهان یکی از زن­ها که نزدیک من نشسته چیزی می­گوید که دلم می­خواهد بلند شوم و دو دستی بر سرش بکوبم.

-    آخی بیچاره! چرا اینجوری اومده؟

نگاه می­کنم تا ببینم مهدی قیافه­اش چه مشکلی دارد که زن این حرف را می­زند. اصلا هیچ مشکلی ندارد. سرو وضعش که خیلی مرتب است. موهایش را هم که تازه هم کوتاه کرده هم قشنگ شانه کرده است. لباس­هایش هم تازۀ تازه است و همین امروز صبح از تدارکات گرفته­است. خودم هم اندازۀ تنش کرده­ام و با اینکه خیلی سخت اتو می­خورد، آن را اتو کشیدم. عمه­جان امروز صبح خودش آمد و با هزار قربان­صدقه گفت که می­خواهد عروسش! (یعنی من!) لباس پسرش (یعنی داماد) را آماده کند. من هم که از خوشحالی توی پوست خودم نمی­گنجیدم، این کار را کردم. امّا نمیدانم این زن چرا این حرف را می­زند.

-    آخه آدم با لباس فرم سپاه هم میاد سر سفره عقد بشینه؟!

مگر چه اشکالی دارد؟ البته درست است که رسم نیست، ولی کار بدی هم نیست. در واقع مهدی با من شرط کرده است که وقتی لباس سپاه را کنار می­گذارد که یا جنگ تمام شود یا اینکه به شهادت برسد. الحمدلله که هنوز شهید نشده، جنگ هم که ادامه دارد. من هم که با شرط او موافقت کرده­ام. پس این زن چه می­گوید. دیگران در جواب او می­غرند و او ساکت می­شود.

بالأخره مهدی با سلام و صلوات می­آید و سر سفره می­نشید. زیر لبی به او غر می­زنم:

-    چرا اینقدر دیر؟

او که دست و پایش را گم کرده­است می­خواهد برای جواب دادن به من خودش را تکانی بدهد و صدایش را صاف کند که ناگهان آب دهانش می­پرد بیخ گلویش و سر به سرفه برمی­دارد. من می­ترسم و از سوالی که کرده­ام پشیمان می­شوم. عمه­جان نمی­دانم چه جور خودش را با لیوان آبی سراسیمه به مهدی می­رساند و آّب را به او می­دهد. مهدی با دست­های لرزانش لیوان را می­گیرد اما از دستپاچگی و تکان­هایی که با سرفه می­خورد، به جای اینکه آب را بنوشد، همه­اش را روی لباسش می­ریزد. صدای خنده و جیغ زن­ها اتاق را بر می­دارد و هر کسی متلکی می­گوید. مهدی سرش را زیر انداخته­است.

-    خیلی خوب زنها! آروم باشید آقا میخوان خطبه عقدو بخونن.

حاج­آقا محمدی خواندن خطبه را شروع می­کند. یادم نمی­آید که در مراسم عقد دخترهای دیگر اینقدر خواندن خطبه طول بکشد!! اما خطبۀ امروز چقدر طولانی است. از این همه کش آمدن خطبه خسته شده­ام، تازه دخترهای دم بخت هم چند بار دم گوشم گفته­اند که

- یک وقت دفعه اوّل و دوم جواب ندی­ها. دوماد لوس میشه!!

من کلافه شده­ام، اما مجبورم سکوت کنم.

- وکیلم؟

- عروس رفته گل بچینه!

طاقتم دیگر طاق شده است.

- برای بار دوم میپرسم: مونس خانم معصومی! وکیلم؟

 من قبل از اینکه دخترها چیزی بگویند و مرا دوباره برای چیدن گل به باغ بفرستند با شتاب می­پرم وسط حرف حاج­آقا و جواب میدهم.

-    بله البته با اجازه بزرگترا!

همه اول شوکه می­شوند و سکوت همه جا را فرا می­گیرد. اما چند لحظه بعد می­زنند زیر خنده و بعد صدای کل کشیدن زن­ها سقف اتاق را از جا در می­آورد. وسط این سر و صداها، صدایی به گوش می­رسد. این صدای خش­خشی که دارد چیزی هم می­گوید:

-    مهدی! مهدی! امیر

بی سیم است. امیر معاون مهدی در سپاه است که با او کار دارد. مهدی سعی می­کند در آن اوضاع یک جوری صدای بی­سیم را خفه کند، اما بی سیم دست­بردار نیست. بالاخره در میان شلوغی و هلهله زنها مهدی بی سیم را در می­آورد و به آن جواب می­دهد.

-    مهدی به گوشم!

-    سریع خودتون برسونید سپاه.

-    چی شده؟!

-    منافقین

-    خوب !

-    منافقین یک مینی بوس پر از بچه های مدرسه­ای را...

-    چی؟!

مهدی خجالتی ناگهان سر پا بلند می­شود. همه تعجب می­کنند که این آقامهدی با آن آقامهدی خجالتی کلی توفیر دارد. مهدی نگاهی محجوب به جمعیت می­اندازد.

-    حاج آقا! مشکلی پیش اومده! من با عرض معذرت باید برم. شما هر گـــــلی ریختین به سر خودتون

حاج­آقا محمدی بهت زده مثل آدم­های لال فقط زل زده و نگاه می­کند. هر کسی چیزی می­گوید و تکه­ای می­پراند. من دیگر هیچ چیز نمی­شنوم. حالا دیگر اتاق دور سرم می­چرخد. لحظه­ای بعد عمه­جان را می­بینم که لیوان آبی در دست، مرا نوازش می­کند


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی