مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

مهدی عظیمی میرآبادی

بسم الله الرحمن الرحیم(1)
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)
الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ (3)
مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (4)
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (5)
اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ (6)
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ (7)

طبقه بندی موضوعی

تماس با تلفن

این دختر چقدر تب دارد. دارد در آتش می­سوزد. نمیدانم محمودآقا به کجا رسید.

- آخ ناله نکن عزیز دلم! الهی بمیرم برات...

- این شماره هم که همین جور مشغوله. مثل اینکه سرشون حسابی شلوغه.

مونس، عزیز دل من در بسترش خوابیده و از درد ناله می­کند و در همین اوضاع و احوال که به شدت به او محتاج است، جایش خالی است. این تلفن هم عوض اینکه مشکل مردم را حل کند خودش قوز بالا قوز شده­است.

- حالا چر اینقدر مشغوله؟ هیچوقت اینجوری نبوده!

- احتمالا یه خبرایی هست.

- خدا به خیر بگذرونه!

- انشاالله...

صدای زنگ خانه به صدا در می­آید. محمودآقا کلافه گوشی را می­گذارد و برای باز کردن در بیرون می­رود. مونس هم همین­طور مثل مارگزیده به خودش می­پیچد. بیچاره از بس لبهایش گاز گرفته، خون از زیر دندانهایش بیرون زده­است. محمودآقا در خانه را باز کرده و به همراه سیدعلی همسایه داخل شده­اند. هر دو پشت در ایستاده­اند.

- یا الله!!

- یه دقه صبر کنین!

با سرعت بر می­خیزم و لباس­های مونس را که به تنش زار می­زند، درست می­کنم و چادر نماز سفیدش را روی سرش می­کشم. آماده­اش که می­کنم، محمودآقا را صدا می­زنم.

-    بفرمایید داخل!

سیدعلی داخل نمی­آید. محمودآقا خودش را به درون اتاق می­کشاند و به کمک من زیر بغل­های مونس را می­گیرد و بلندش می­کنیم تا سر پا بایستد. یک کمی مونس­جان چاق­تر هم شدهاست. من و محمودآقا هم که دیگه داریم پیر می­شویم و زهوارمان در رفته­است. به هر صورتی هست مونس را به تاکسی سیدعلی می­رسانیم و به سختی روی صندلی عقب می­نشانیمش، خودم هم کنارش می­نشینم. سیدعلی و محمودآقا هم سوار می­شوند. صورت مونس مثل زمین باران خورده شبهای تابستان خیس عرق شده و من یک ریز دارم خشکش می­کنم. سیدعلی می­خواهد سوئیچ را بچرخاند که صدای زنگ تلفن از داخل خانه بلند می­شود. مونس که تا حالا نای تکان خوردن نداشت، ناگهان از جا می­پرد و به سمت بیرون خیز برمی­دارد. او را می­گیرم و بهش یادآوری می­کنم که نباید خودش را اذیت کند. مونس به محمودآقا نگاه می­کند که زودتر از مونس خودش را از ماشین بیرون کشیده و دارد به سرعت به در خانه نزدیک می­شود. دقیقاً صدای قلب مونس را می­شنوم که با صدای گام­های پیرمرد هماهنگ شده­است. مونس چشم­هایش را می­بندد و قدم­های محمودآقا را می­شمارد، تا کی به تلفن برسد و گوشی را بردارد.

- دخترم! حالا اینقدر خودتو اذیت نکن. شاید او نباشه!

اما دل است دیگر. دل که به این حرف­ها کاری ندارد. صدای پای محمودآقا نزدیک می­شود که هر چند از پیری او حکایت دارد، اما نشان می­دهد که با اشتیاق به سمت ما می­دود تا خبری به ما برساند. پیش از اینکه محمودآقا برسد، مونس از ماشین پیاده شده و برای رفتن به داخل خانه راه افتاده­است.

- مونس خانم برو! رفتن صداش کنن.

مونس که منتظر حرف محمودآقا نمانده، تندتر راه می­رود و من از ترس اینکه مبادا به زمین بخورد نمی­دانم چگونه خودم را به او می­رسانم. می­بینم گوشی را به گوشش چسبانده و با اشتیاقی وصف­ناشدنی دل به آن سوی خط سپرده است.

- خودشه؟!!!

- نه! رفتن صداش کنن.

- خوب، الحمدلله که تماس برقرار شد.

اشک را می­بینم که در گوشه چشم مونس از خوشحالی برق می­زند.

- الو الو...

- نکنه قطع شد؟!

- نه نه یه لحظه، فکر کردم اومدش.

- پیر شی الهی، مادر! ببین همه را چطور کلافه کرده؟

محمودآقا همین­طور سر پا کنار در ایستاده است و به عروس گلش نگاه می­کند و مونس همچنان منتظر او است تا بیاید و دلش را به او بسپارد. ناگهان مونس را می­بینم که رنگ صورتش عوض می­شود. می­شود عین گچ سفید!! خدایا چه شده است؟!!! محمودآقا مثل برق به درون اتاق می­پرد. من سر مونس را در بغل می­گیرم و محمودآقا گوشیِ رها شده در کف اتاق را، به سرعت بر می­دارد. چه اتفاقی افتاده است؟! این فراق و دوری قرار است به کجا بینجامد؟ از ازدواج این دختر و پسر الآن چندین ماه است که می­گذرد، ولی در این چند ماه مونس فقط چند روز توانسته است، همسرش را ببیند. در واقع این مهم­ترین زمانی است که مرد باید در کنار همسرش باشد. اما مهدی حالا هم غایب است. خوب اگر مهدی همسرش را دوست نداشت باز می­شد یک چیزی گفت، اما او که خودش از مونس شیفته و واله­تر است. وقتی اسم مونس پیش مهدی می­آید که گل از گل او شکفته می­شود و هر قدر هم بخواهد این عشق و علاقه را مخفی کند گونه­های سرخ شده­اش او را لو می­دهد. هیچ کس نیست که نداند او دلداده مونس است. مونس در وقت عقد ازدواج و خطبه خواندن آنقدر عجله کرد که بعضی­ها برایش حرف درآوردند که این دختر چقدر هول است. آنها گمان نمی­کردند مهدی حتی سر همان سفره عقد هم دوام نیاورد و پیش از پایان مراسم عقد برای کار دیگران خوشی و لذت خود را رها کند. به هر حال هم دلم برای مونس می­سوزد که مجبور است دوران آغاز زندگی مشترک را تنها بگذراند و هم برای مهدی که در این سالهای جوانی که هرکس بدنبال همسری می­گردد تا دمی در کنار او آرامش بگیرد، خودش را مجبور کرده است که دور از خانه و خانواده بسر ببرد. به هر حال امیدوارم هر چه زودتر این فراق به وصلت منتهی شود.

محمودآقا گوشی را محکم به گوشش چسبانده و با ناراحتی با کسی که آن سوی خط است، زمزمه میکند:

- ترا بخدا پیداش کنین! این بنده خدا اگه صدای اونو نشنوه از پا در میاد.

- الو الو...

من باز گمان میکنم که ارتباط قطع شد. اما نه...

- الو الو حاج محمودآقا یه دقه صبر کنین مث اینکه پیداش شد!

چند لحظه ای میگذرد که محمودآقا رنگ رخساره اش باز می­شود.

- باباجون! الهی قربونت برم! پس تو کجایی؟ این دختر داغون شد!!

- سلام بابا! حال مونس چطوره؟

- مونس خوبه. الآن داریم میبریمش زایشگاه. انشاءالله یه پسر کاکل زری برات بیاره.

- حال خودش چطوره؟ مامان چطوره؟ شما خوبین؟

مونس که کمی حالش سر جا آمده، برای گرفتن گوشی لحظه شماری می­کند.

- بیا بیا با خودش صحبت کن!

مونس نمی­داند چگونه خود را به گوشی برساند. من از ترس اینکه مبادا به زمین بخورد با سرعت برمی­خیزم و زیر بغلهایش حمایل می­شوم. گوشی کنار گوشهای مونس آرام می­گیرد.

- مهدی...

مونس دوباره غش می­کند. ای خدا این چه اوضاعی است دیگر؟!!

- الو... الو... مونس! مهربون! چی شد؟! چرا جواب نمیدی؟

آبی به صورت مونس می­پاشم. مونس چشم هایش را باز می­کند. گوشی را به او نزدیک می­کنم و او آرامتر از پیش با عزیز دلش حرف می­زند.

- می­خوای بری بیمارستان؟

صورت مونس از خجالت سرخ می­شود.

- آره

- بخدا دلم پیش شماست، اما نمی­تونم اینجارو ول کنم. صدام از پریشب تا حالا یه بند داره اینجا رو با هرچی دستش برسه میکوبه. من از اینجا برات دعا میکنم تا هم خودت سالم باشی، هم اون بچه.

- اوهوم.

- ترا خدا منو ببخش. اگه ول کنم بیام نمی­دونم چی میشه.

-

- مونس! مونس! باهام قهری؟

- نه...

- پس چرا حرف نمیزنی؟

- مهدی ترا جون بچه مون زود بیا! دلم برات یه ذره شده.

- حتما! این جانور اگه بذاره زود میام.

- کدوم جانور؟!

- همین صدام دیگه...

- اوهوم...آآآآآخ

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی