مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

مهدی عظیمی میرآبادی

سایت شخصی، غیررسمی، و غیرقابل استناد

مهدی عظیمی میرآبادی

بسم الله الرحمن الرحیم(1)
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)
الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ (3)
مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (4)
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ (5)
اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ (6)
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ (7)

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

توی رفلکس شیشۀ در، خودم را برانداز می­کنم و موهایم را که کمی ژولیده ­است نظمی می­دهم. در حالی که دوربین و کیف خبرنگاری­ روی دوشم آویزان است، دسته گل را توی دست­هایم جابجا می­کنم و قیافه­ ای شاد به خودم می­گیرم. شاسی زنگ را فشار می­دهم. صدای سوت بلبلی زنگ بلند می­شود. چند لحظه­ای می­گذرد و کسی در را باز نمی­کند.

- پس چرا دیر کرده؟

البته اگر بگویم کمی دلشوره نگرفتم، به همان اندازه دروغ گفتم. به هر حال من زودتر از «مریم» آمده­ام و این اولین بار است که مریم دیرتر از من به خانه می­ آید. در عوض حالا مریم است که می­تواند با تقدیم گل به من سالگرد ازدواجمان را تبریک بگوید. ناچار کلید را توی قفل پیچی می­دهم و در با صدای کلیک باز می­شود. هم­زمان با باز شدن در، صدای زنگ تلفن هم اوج می­گیرد.

- خودش است!

می­دوم و با شتاب دسته گل را روی طاقچه کنار عکس «مریم» می­گذارم و  فوری گوشی تلفن را برمی­دارم. می­خواهم پیش­دستی کنم و  به او تبریک بگویم، اما صدای همکارم را می­شنوم که از دفتر روزنامه تماس گرفته است.

- الو … محسن! یه مأموریت فوریه. زود خودتو برسون میدون شهدا!!

- مأموریت؟! اینم امشب؟!! بابا شما دیگه کی هستین؟! حالا نمی­شد امشب یکی دیگه بره؟! آخه… امشب…

- می­دونم. ولی چاره ای نیست. بچه­ ها، همه مأموریت­ اند. هیچ­کس توی روزنامه نیست! کار، کارِ خودته!!

- آره…افسوس…آه

زهرخندی از عصبانیت روی دندان­هایم نقش می­بندد. با افسردگی و پژمردگی گوشی را می­کوبم! روی تلفن، و کیف و دوربینم را روی دوشم جا به جا می­کنم و راه می­افتم به سمت بیرون. ناگهان برق چشم­های مریم نطرم را به خودش جلب می­کند و با آن نگاه­ منتظرش انگار که از من می خواهد بیرون نروم و همان­جا منتظر بمانم تا شیفتش تمام شود، بیاید و به همدیگر اولین سالگرد ازدواجمان را تبریک بگوییم. اما… چاره­ای نیست و بالاخره باید بروم. دسته­ گل را توی گلدان می­گذارم و یک لیوان آب پایش می­ریزم تا طراوت گلبرگ­های تک­ شاخۀ گل سرخی که می­دانم چقدر مریم دوستش دارد، حفظ شود. زرنگی می­کنم و روی یک کاغذ یاداشت برایش می نویسم «مبارکت باشه» تا وقتی از سرکار می آید بخواند و این من باشم که اول تبریک می­گوید.

* * *

- اَ…هَع. این ابوقراضه هم که روشن نمی شه…

درست است که من اول راهم و تازه زندگی تشکیل داده­ام. همین ژیان قراضه هم اگر هدیۀ عروسی پدر مریم نبود، معلوم نبود حالا حالاها می­شد پیه ماشین داشتن را به تنم بمالم یا نه! استارت زدن من و وای وای کردن ابوقراضه به هم وابسته­ است. انگار که دوست دارد من استارت بزنم و او فقط وای­ وای کند. این معطلی بی حکمت نبوده! بلکه مثل اینکه مصلحتی هم در کار بوده­ است. چیزی که در زیر نور ماه می­بینم، کلید این حکمت و مصلحت است! این دیگر خودش است. در سایه­ روشن خیابان مریم خرامان خرامان به سمت من می­آید. خدایی­ اش دلم برای دیدنش یک ذره شده! نمی دانم چرا امشب اینقدر علاقه دارم که هر چه زودتر ببینمش! هر لحظه که به من نزدیکتر می­شود، روسری سفیدش از زیر چادر بیشتر خودش را نشان می­دهد، مثل هاله­ ای صورت زیبایش را در بر می­گیرد.

- آره خودشه! ولی… چرا از اونطرف خیابون داره رد میشه؟ شاید!!… نمی دونم!!!

از ژیان با شتاب پیاده می­شوم تا خودم را به او برسانم و به عنوان نفر اول به او تبریک بگویم. وقتی به نزدیکش می­رسم. به دست­های خالی­ام نگاه می­کنم که دسته­ گل را جا گذاشته­است. با تمام عشق و محبتی که در خودم سراغ دارم یک لحظه معصومانه نگاهش می­کنم. وقتی می­بینم سرش را زیر انداخته است و تند تند قدم برمی­دارد، می­ ایستم، چشم­هایم را می­بندم و با صدای شاد اما لرزان کلماتی از دهانم بیرون می­پرد:

- مریم خانم مبارکه!! …

دارم در ذهنم دنبال کلمه­ ای دیگر می­گردم تا حسّم را کامل بیان کنم. ناگهان جواب ناخوشایند او مرا به خود می­آورد. چشمانم از تعجب بیرون زده­ است. سرم را که بلند می­کنم او را می­بینم که با ناراحتی…

- خجالت بکشین آقا!!

و آنقدر روی کلمۀ «آقا» تأکید می­کند که از آقا بودن خودم پشیمان می­شوم. عرق شرم تمام پهنای پیشانی­ ام را می­پوشاند و از این اشتباه سرم را زیر می اندازم. مثل یک موش آب­ کشیده، سوار ژیان می شوم  و از روی لج آنقدر استارت می زنم تا این لج­باز بالاخره روشن می شود و با چند تا شل وسفت کردن راه می­افتد.

* * *

پشت چراغ قرمز مانده­ ام. رادیوی ماشین روشن است و موسیقی غمناک پخش می­کند. عجب روزگاری است. امشب که من و مریم برای سالگرد ازدواجمان جشن گرفته­ ایم مثل اینکه همه می­خواهند عزا بگیرند! گوینده رادیو آهی می­کشد و به شنوندگان خود راجع به مصیبتی که اتفاق افتاده تسلیت می­گوید. با خودم می­گویم:

- چه خبر شده؟! یه امروز من دفتر روزنامه نرفتم­ ها!

معلوم می­شود امروز توی ناصرخسرو یک ماشینِ پر از مواد منفجره  همه جا را به خاک و خون کشیده­ است.

- خدا لعنتشون کنه!! معلوم نیس چی از جون این مردم میخوان!

چند تا از مسافرانی که در انتظار تاکسی هستند و گمان می­کنند من هم مسافرکشی می­کنم می­خواهند سوار شوند.

- مستقیم؟

- شهدا؟

- امام حسین؟

- نه من مسافرکش نیستم!!

خانمی سانتیمانتال در را باز می­کند و بی­اجازه! سوار می­شود.

- کجا خانوم؟

-  فوزیه می­خوره؟

قبل از این که بخواهم جواب بدهم، بوی تند ادکلنش بینی­ام را تحریک می کند و ناخودآگاه پشت سر هم چند تا عطسه­ می­کنم.

- نه خانوم! من مسافرکش نیستم!

- خاک بر سرت!

و در میان بهت و تعجــب من، با غرولند بیرون می رود و در ماشین را محکــم می­کوبد تا دقّ دلش را خالی کند. لجم را در آورده امّا بی­اعتنا، دست می­کنم توی جیبم و دستمال سفیدی را درمی­آورم تا صورتم را بعد از عطسه­ای که کرده­ام، پاک کنم. نگاهم به گلدوزی کنارۀ دستمال خیره می­شود: «م + م =  یک شاخه گل سرخ» صدای فکر کردنم را می­شنوم:

- میم به اضافۀ میم مساوی است با یک شاخه گل سرخ. آخرش نفهمیدم یعنی چی؟ ولش کن بالاخره می­فهمم!

این همان دستمالی است که مریم سر سفرۀ عقد وقتی پشت سر هم عطسه می­کردم هدیه­ ام کرد. من خیلی به بوی ادکلن حساسم. پارسال، شبی مثل همین امشب، سر سفرۀ عقد که چند تایی از خانم­ های آن­جوری هم توی مراسم عقد ما شرکت کرده بودند و نمی­دانم برای چه کسی خودشان را با هزار قلمِ رنگ و وارنگ آریش کرده­ بودند و لباس ژورنال­ ها و مانکن­ های خارجی را به رخ هم می­کشیدند و از ادکلن­های جور و واجوری که از آنور آب برایشان سوغاتی آورده بودند با آب و تاب تعریف می­کردند و اصلاً هم کاری به کار میزبان و مهمان و مراسم عقد و این چیزها نداشتند، من ناخودآگاه از بوی تند ادکلن­هایشان به عطسه افتاده­ بودم. در آن شرایط بود که مریم دلواپس من شد و به سرعت از توی کیفش همین دستمال سفید را بیرون آورد و همراه یک لبخند هدیه­ اش کرد به من. اما من که دلم نمی­آمد از آن استفاده کنم دستمال کاغذی برداشتم. اما مریم با نگاه  معصومانه­ اش از من می­خواست که از همین دستمال استفاده کنم.

- آقا سبزه دیگه! برو بابا!!

* * *

این مسیری است که هر روز صبح از آن می­گذرم و مریم را به بیمارستان شفا می­رسانم تا از بیماران پرستاری کند. عصرها هم خودش به خانه برمی­گردد. اما نمی­دانم امشب چرا اینقدر راه طولانی شده است. واقعاً خسته شده­ ام. برای اینکه خستگی را از فکر و ذهنم بیرون کنم، تصمیم می­گیرم، نواری داخل پخش صوت بگذارم و بشنوم. در داشبورد زهوار دررفتۀ ماشین را باز می­کنم…
… نگاهم روی نوارهای رنگ و رو رفته­ای که توی کمد چیده شده می­لغزد و به دنبال یک نوار خاصی می­گردد. آهان! یافتم! یکی از آن نوارهای کهنه و کثیف را بر می­دارم که یکی از خواننده­ های کوچه­ بازاری فراری توش خوانده­است. آنقدر این نوار کثیف است که انگار مدت­ها توی آشغالدانی بوده­ است. آن را توی ضبط صوت می­گذارم و شاسی را فشار می­دهم. صدای خواننده بلند می­شود که ناله­ کنان از فراق کشورش فریاد می­زند!! مریم خودش را برایم لوس می­کند و ادا در می­آورد که:

- خاموشش کن محسن­ جان! دارم از زجری که ایشون میکشن زجر میکشم…

هر وقت برای رفع خستگی این نوارها می­گذارم تا بشنوم، مریم با زبان بی­زبانی اعتراض می­کند. گاهی وقت­ها که حوصله­ام بیشتر است و سر به سرش می­گذارم، صدای ضبط­ صوت را زیاد می­کنم. اما مریم خیلی خونسرد و آرام جای آن را با یک نوار موسیقی سنتی عوض می­کند و سرش را تکان می­دهد:

- منافق، منافقه! لباسش فرقی نمی­کنه!

…صدای شجریان که در فضای ژیان پیچیده­است، مرا به خود می­آورد:

- آه که من دوش چه سان بوده­ ام … آه که تو دوش کجا بوده­ ای…

 

ترافیک سنگینی نزدیک میدان شهدا بوجود آمده است که تا چند صد متریِ اطراف میدان امکان هیچ حرکتی نیست. سعی می­کنم به زور ماشین را توی یکی از خیابان­های فرعی پارک می­کنم، دوربین و کیفم را برمی­دارم و به سرعت خودم را می­رسانم به جمعیتی که توی میدان و اطراف آن تجمع کرده­ اند. جمعیت غلغله کرده­ است. در میان فشردگی جمعیت، همۀ سرها به جلو کشیده می­شود تا صحنۀ اتفاقی که در نبش خیابان مجاهدین اسلام رخ داده، ببینند. یکی از جوان­هایی که خیلی علاقه دارد خودش را به جلوی جمعیت برساند و برای این کار همه را له می­کند و با فشار خودش را به جلو هل می­دهد به محض این­که مرا با کیف و دوربین خبرنگاری می­بیند و می­فهمد که خبرنگارم، هم راه را برایم باز می­کند و هم با داد و فریاد از دیگران می­خواهد که اجازه بدهند من خودم را به جلو برسانم. این خبرنگاری به درد یک همچه جاهایی نخورد، پس کی به درد می­خورد؟  بالاخره به هر جان­کندنی است می­رسم به صحنۀ اتفاق. هیچ خبری نیست. من نمیدانم این همه جمعیت برای چی اینجا جمع شده­ اند. من هم فوراً چند تا عکس می­گیرم تا بلکه کارم زود تمام بشود و برگردم به خانه! امشب ناسلامتی ما جشن سالگرد ازدواجمان را داریم! این هم اوضاع ماست. می­بینی؟!!

- آقا! دو نفر موتور سوار بودند…

- زدنش و فرار کردند…

من گیج شده­ام. این­ها چه می­گویند. اینجا چیزی نیست که ارتباطی با حرف­های آنان داشته باشد.

- مگه چی شده؟

- بهع!! آقا را باش!! پس این خونا چیه پاشیده به دیوار، خون رو نمی­بینی پهن شده روی زمین؟! ای بابا…

آره راست میگوید. تازه دارم می­فهمم که چه شده­است. ناگهان متوجه یک شاخۀ گل سرخ می­شوم که زیر دست و پا مانده و له شده­است. آن را برمی­دارم با نرمی گلیرگ­هایش را تمیز می­کنم و به دست یک دختر بچۀ هفت هشت ساله­ای می­دهم که حیران و خیره چشم روی خون­های روی دیوار قفل کرده­ است. بچه هوش و حواس ندارد. گل که به دستش می­خورد مثل برق­گرفته­ ها از جا می­پرد. وقتی نگاه مهربان مرا می­بیند به زور لبخندی می­زند و گل را از دست من می­گیرد.  با چشم های باز و حیران شاهد ماجرا است.

- پس مجروح کجاست؟!

چند نفری با همدیگر آدرس بیمارستان را می­دهند.

- بیمارستان شفا…

- قبل از اینکه آمبولانس بیاد مردم گذاشتنش عقب پیکان و بردنش…

- خیلی خون ازش رفته بود…

- همین دویست متر جلوتر…

جالب است. بیمارستان شفا، همان بیمارستانی است که مریم در آن کار می­کند. مثل این که دارد اوضاع خوب می­شود. حالا که اینطور شد، خدا کند مریم نرفته باشد و تا بعد از این که کارم تمام شد با همدیگر برویم.

* * *

چون محل بیمارستان نزدیک است. دیگر سوار ماشینی نمی­شوم. می­دوم و پس از چند دقیقه نفس­ زنان به بیمارستان می­رسم. سر در بیمارستان را دارند سیاه­پوش می­کنند. خدا لعنت کند این منافق­ ها را که دل همه را خون کرده­اند. یک تعداد زن و مرد و بچۀ بی­گناه را کشتن آن هم توی این اوضاع جنگ و دفاع! نمی­دانـم چه بگویـم. فقط دلــم می­سوزد. همین!! بالاخره با فشار و تقلّا از لابلای مردمی که گویا برای اهدای خون صف کشیده­اند می­گذرم و وارد اورژانس بیمارستان می­شوم. چه اوضاعی است. همه جا پر از زن و بچه­ هایی است توی بمب­گذاری امروز زخمی شده­ اند. یکی دستش بسته­ است، دیگری پایش گچ گرفته، و آن یکی سرش باندپیچی شده­ است…

- همۀ بیمارستان­ها پر از زخمیه!

… امّا قرار است من راجع به فردی که در میدان شهدا ترور شده، گزارش تهیه کنم. بنابراین در این شلوغی بالاخره پرستار کشیک را پیدا می­کنم و از او می­پرسم:

- من خبرنگارم! یه نفر توی میدون شهدا تیر خورده! کجاست؟

پرستار کشیک ظاهراً مرا می­شناسد. نگاه عمیق و معناداری به چهره­ ام می­اندازد و بدون اینکه حرف دیگری بزند و به بخش جراحی راهنمایی­ ام می­کند. نمی­دانم این نگاه معنادارش چه معنی­ای داشت. شاید از اینکه شنید خبرنگارم، دلش سوخته برای ما خبرنگارها که تا این وقت شب باید زحمت بکشیم و حتی نتوانیم یک سالگرد ازدواج ساده هم با همسرمان برگزار کنیم.
به بخش جراحی وارد می­شوم. خانم پرستار بخش اتفاقاً یکی از همکاران صمیمی مریم است. او همیشه بعد از او کشیک می­دهد. او تا مرا می­بیند دستپاچه می­شود و به عجله سلامی می­کند. لبخند ساختگی او نمی­تواند حال وخیمش را انکار کند. صورتش پر از اشک است و در حالی که هق­ هق می­گرید، با من احوالپرسی می­کند.
ای وای اینجا چه خبر است؟ مثل این­که بمب­گذاری امروز خیلی وحشتناک بوده که همه را متأثر کرده­است. ولی بالاخره پرستار باید کمی صبورتر از بقیه باشد. ولی نمی­فهمم! آن نگاهِ معنادار، این گریه و زاری… آخر چه معنی­ای می­دهد. آن هم امشب!! از این که مریم اینجا نیست دلم بیشتر به شور می­افتد. حالا او با یک دسته گل منتظر من است تا بروم خانه! و زودتر از من تبریک سالگرد ازدواجمان را بگوید. آن وقت من باید اینجا ویلان و دربدر باشم. آخر اینم شدکار؟
البته مریم خیلی از کار من خوشش می­آید و می­گوید آدم را با واقعیات زندگی آشنا می­کند. شاید هم این حرف­ها را برای راضی شدن دل من می­زند امّا من که غیر از غم و غصّه و علّافی چیز دیگری از این کار ندیده­ ام. هنوز پرستار اشک می­ریزد. با حیرت و تعجب رو می­کنم به پرستار و در حالی که کم­کم عصبانی می­شوم، می­پرسم:

- خانم پرستار! می شه لطفاً به من بگین آن مجروحی که توی میدون شهدا تیرخورده، کجاست؟

او در حالی که سعی می­کند خودش را کنترل کند. با انگشت سبابه حیاط را نشانم می­دهد. دیگر عصبانی شده­ام. با عصبانیت داد می­زنم:

- میگم مجروحه! تیرخورده!! توی حیاط چکار می­کنه؟!!!

پرستار عکس­ العملی نشان نمی­دهد و نمی دانم چرا از داد زدن من ناراحت نمی­شود که مثلا مثل بقیه چشمانش را از حدقه بیرون بیاورد و صدایش را از صدای من بلندتر کند و بگوید:«آقا ساکت باشین! اینجا بیمارستانه!! بفرمایید بیرون!!!» او همانطور که با انگشتش به حیاط اشاره کرده، خیلی آرام پاسخ می­دهد:

- توی … سردخونه است.

اسم سردخانه که می­آید یخ می­زنم. همیشه از اسم سردخانه به دلشوره می­افتم. این بار هم ناگهان احساس می­کنم از نوک انگشت­های دستم هوای سرد قل می­خورد بیرون امّا توی دلم آتش می­گیرد. نه برای خودم بلکه برای آن بیچاره­ای که هدف ترور کور یک مشت کور از خدا بی­ خبر شده­است. پس او هم شهید شد. جالب این است که قبلا هر گاه برای کسب خبر و عکاسی می­آمدم اینجا، و طرف شهید یا فوت شده بود، هیچوقت اجازه نمی­دادند به سردخانه داخل بشوم؛ ولی این دفعه نمی­دانم چرا همه چیز یک جور دیگر است…
آرام­ آرام مثل اینکه به آرامگاه شهید گمنام می­روم، به طرف سردخانه قدم بر می­دارم. نمی­دانم چقدر زمان طول می­کشد تا بوی خون و کافور به مشامم می­خورد و متوجه می­شوم که در داخل سردخانه هستم. اینجا عجب جایی است هر چه می­گذرد فضا برایم متفاوت می­شود… حالا انگار به این بیمارستان علاقمندم. حس می­کنم اینجا خانۀ من است. مسئول سردخانه که پیرمردی دوست­ داشتنی است و هیچ­ وقت نگاه به صورت مراجعین نمی­کند در حالی که سرش را زیر انداخته­ است، مرا راهنمایی می­کند. به طرف برانکاردهایی که رویشان پارچه­ های سفیدی کشیده­ اند می­رویم. روی هر کدام از برانکاردها یک نفر با آرامشی وصف­ ناشدنی به خواب ابدی رفته­است. امّا، پارچه­ ای که روی یکی از آن­ها کشیده­ اند، سفید نیست. اتفاقاًً مسئول سردخانه هم مرا پیش همان برانکارد می­برد و او را به من نشان می­دهد. به آرامی به برانکارد نزدیک می­شوم. دوربینم را آماده می­کنم تا از او عکس بگیرم. چشمم به چشمی دوربین می­چسبانم و از پشت آن دست مسئول سردخانه را می بینم که به سمت او نزدیک می­شود. پارچه سیاه را، نه! چادر سیاه را از روی صورت او کنار می­زند…آخ… روسری سفیدش مثل هاله ای صورت زیبایش را احاطه کرده­است…

سال ها از روزی که پدر «مرد» به او گفته بود: «هر کسی خفت و عزت خودش را خودش رقم می­ زند»، می­ گذشت؛ و آن روز «مرد» بعد از آن که به پست و مقامی رسیده­، خیلی خوشحال بود از اینکه معنی حرف پدرش را فهمیده­ است. حالا خودش هم به فرزندش نصیحت می­ کرد که «تصمیم­ گیرندۀ تمامیِ اقداماتِ هرکسی، خود اوست جز در چند مورد استثناء مثل تولد و مرگ». البته به همین خاطر هم بود که وقتی فرزندش به او اصرار می­ کرد برای استراحت چند روزی به زادگاهشان مسافرت کنند، قبول نمی­ کرد و به قول خودش «تصمیم نمی­ گرفت» و از این حرف­ها

مرد که بادی به غبغب انداخته بود می­ خواست به نصیحتش ادامه دهد که به او خبر دادند باید سریعاً برای جلسه­ ای به محل کار برود. مرد از تصمیم خود منصرف شد و خود را به سرعت رسانید اما چون طرف مذاکره نمی­ توانست بیاید، جلسه ملغی شد. بنابراین مرد ناخواسته لختی درنگ کرد و لحظه­ ای بعد با تبسمی پیروزمندانه تصمیم گرفت تا از وقت بیشترین استفاده را ببرد. یادش آمد که ماشین مرد درست از زمانی که مرد روی صندلی مدیریت نشَست، شُسته نشده­ بود. آن وقت تصمیم گرفت و آن را به کارواش برد و از کارگر هم خواست تا ماشینش را خوب بشوید. هنگامی که کارگر با نگاهش به مرد فهماند «کار ویژه»، «انعام ویژه!» می­ خواهد، مرد با نگاهش به او جواب مثبت داد و کارگر ماشین را خیلی خوب تمیز کرد. شاید این برای اولین بار بود که مرد از تمیزی ماشینش لذت می­ برد و شاید هم برای اولیــن بار بود که انعــام خوبی برای آن می­ پرداخت. مرد از تصمیمی که گرفته بود خوشحال بود که ناگهان دلش هری ریخت پایین! آن هم وقتی که تلفن همراهش به صدا درآمد، همسـرش در آن سوی خط از او می­ خواست، زودتر به خانه برود

مرد به خانه رسید. فضای خانه غریب بود. در گوشۀ چشم همسرش قطرۀ اشکی پیدا بود، امّا در نگاه فرزندش دوگانه­ ای از شادی و غم جا خوش کرده­ بود. مرد ساک مسافرتشان را که آماده دید، فهمید باید اتفاقی افتاده باشد. بالاخره معلوم شد عمویشان فوت کرده و باید خود را به تشییع جنازه برسانند. مرد که تصمیم نداشت به زادگاه برود و می دانست با مسافرت، تمام برنامه­ ریزی­ هایش به هم می­ ریزد ـ اما ـ مقاومتی نکرد و همگی به سرعت برای رفتن آماده شدند.

آخرِ شب به زادگاه رسیدند. همه آمده­ بودند جز خواهرِ مرد که در بیمارستان بستری شده، چون نتوانسته بود کودکش را به دنیا بیاورد. بنابراین مرد تصمیم گرفت تا به عیادت خواهرش برود، ولی دیروقت بود و ناچار شد تا صبح صبر کند. صبح که شد باز هم موفق به عیادت خواهرش نشد چون نمی­ توانست در مراسم عمویش شرکت نکند. ماند تا بعد از ناهار برود. ناهار را که خوردند، پدرِ مرد از او خواست تا کمی بخوابد و خستگی راه را به در کند. مرد با این که خودش «مرد» بود  اما همیشه به حرف پدرش گوش می­ کرد. این بار هم پذیرفت و خوابید. مرد خیلی خسته بود و وقتی از خواب بیدار شد دیگر هوا تاریک شده­ بود. اما مـرد تصمیم گرفتـه­ بود و باید تصمیـم خود را عملی می­ کرد و می­ رفت. همسر و فرزندش (که البته در آن وقت خیلی هم مایل به همراهی نبودند) را سوار کرد و با ماشین بسیار تمیزش به سمت بیمارستان راه افتاد.

هوا کاملاً تاریک شده­ بود و جاده را فقط نور چراغ ماشین­ ها روشن می­ کرد. مرد به جاده زل زده­ بود و به سرعت می­ راند تا زودتر به بیمارستان شهر برسد، خواهرش را عیادت کند و به زادگاه برگردد. همسر و فرزندش هم هیچ نمی­ گفتند. سکوت بر فضای ماشین حاکم بود و مرد برای آن که فضا را تغییر دهد تصمیم گرفت رادیو را روشن کند. ناگهان در مقابلش موتورسواری را دید که در لاینِ سرعتِ جاده با چراغ خاموش به آرامی می­ رفت مرد این بار دیگر نتوانست تصمیم بگیرد که با موتورسوار تصادف نکند لحظاتی بعد فرزندش منتظر مانده بود تا مرد که قطعاً مجبور شده، او را به خدا بسپارد. مرد نگاه گریانش را به چهرۀ خون­ آلود فرزندش انداخت و فکر کرد که هیچیک از تصمیماتش